طالب آملی » دیوان اشعار » ترکیب بندها » شمارهٔ ۱

ای روی تو رنگ‌روی بستان

وی عکس لب تو سایهٔ جان

هر شامگه از خیال رویت

دارم خورشید در شبستان

هر صبحدم از نسیم زلفت

دارم گلزار در گریبان

از شرم لب حیات بخشت

مشت عرقست آب حیوان

آتش خاکیست زآن سر کوی

آغشته بخون دردمندان

عمریست که بهر زخم تیغت

برجسمم رشک میبرد جان

تاچند ز روی ناز باشی

در پرده چو راز خویش پنهان

رخ بنما تا برند عشاق

خورشید بجیب ومه بداامان

بی روی تو مه نقاب نگشود

حسن از رخ آفتاب نگشود

لعل تو فکنده در شکر شور

زآن چشمهٔ نوش چشم بددور

از دیدهٔ غیر شمع رویت

در پردهٔ نور باد مستور

در هر طورت هزار موسی

بر هر دارت هزار منصور

آن غمزه دو صد هزار نشتر

وین سینه دو صدهزار ناسور

بی نور رخت همیشه تاریک

خلوتگه دل چو خلوت گور

با آنکه ز آه سرد روشن

در سینه هزار شمع کافور

یک پرتو زآن جمال بفرست

تا ریزم نور بر سر نور

وانگه سازم چراغ جان را

روشن ز آن برق خرمن طور

بی روی تو تیره روزگارم

از سر تا پای شام تارم

زآن غمزه تنم محیط خونست

در شرح دلم زبان زبونست

از لالهٔ تربتم توان یافت

کین دل باداغ دوست چونست

بر سینه زیاد نخل قدی

صد شعلهٔ سرکشم فزونست

عریان بدنم که برتن من

پیراهن بخت واژگونست

گلگونی روی من ز اشک است

شیرینی کام من زخونست

گیرم تسکین اشگ دادم

سیماب اگر چه بی سکونست

با دیدهٔ خونفشان چه سازم

کان شیشه مدام سرنگونست

گر طوفانم ز دیده خیزد

آبی بر آتشم نریزد

من کیستم آتشین زبانی

چون دیدهٔ خود شرر فشانی

با ناوک دوست همنشینی

با خنجر یار همزبانی

چون گرید ندیم خاک کوئی

چون بوسه مقیم آستانی

با سینهٔ خویش شعله زاری

با دیدهٔ خویش گلستانی

چون غنچه و لاله بی رخ دوست

هر لحظه بکنج بوستانی

دیده دل خویش بر خدنگی

دیده سر خویش بر سنانی

جان چیست درون قالب من

در قالب شعلهٔ دخانی

دل چیست میان سینهٔ من

خونین مغزی در استخوانی

چون آه کشم زبان بسوزد

آن شعله ازین دخان بسوزد

چون همتم آستین فشاند

خرمن بر خوشه چین فشاند

از رشگ کفم سحاب فیاض

دایم عرق از جبین فشاند

طبعم ز کنار و جیب معنی

بر خاک در ثمین فشاند

در جلوهٔ شاهدان نظمم

زاهد همه نقد دین فشاند

زلف سیه عروس کلکم

بر صفحه سواد چین فشاند

یعنی که برسم خوبرویان

سنبل بر یاسمین فشاند

آهم خس شعله سوز ریزد

اشکم گل آتشین فشاند

وین دست تهی ز آستینم

بر گردن آستین فشاند

گر دست تهی است دل تهی نیست

در همت هیچ کوتهی نیست

آنم که غم جهان ندارم

دلبستگی بجان ندارم

گر درد آید برم و گر مرگ

من باکی ازین و آن ندارم

پویم راه زمین چو اکنون

امیدی از آسمان ندارم

من زهر آشام شعله نوشم

هرگز غم آب و نان ندارم

بر من فصل خزان بهارست

من خار نیم خزان ندارم

چون‌بلبل و قمری اندرین باغ

با خار و خس آشیان ندارم

یکرنگ سمندرم که هرگز

بیرون ز آتش مکان ندارم

من تازه گل بهار قدسم

بوئی زین بوستان ندارم

من شهپر جبرئیل عشقم

بر آتش دل خلیل عشقم

هر چند عزیز روزگارم

در دیدهٔ کاینات خوارم

گر شهد شوم ز پای تا سر

در کام زمانه زهر مارم

من ابر نیم چرا شب و روز

تاریک دل و سرشک بارم

من بحر نیم چرا همه عمر

غلطان بر خاک و بی قرارم

از غنچهٔ اشک گلستانم

وز لالهٔ داغ لاله زارم

لب تشنه چو سبزهٔ سرابم

حسرت زده چون گل مزارم

این جمله ز بحث واژگونست

میدانم و شکر می گزارم

با بخت جدل نمی توان کرد

اینست که چاره ئی ندارم

(طالب) زین پس باز باغم

دیگر زین گفتگو مزن دم