طالب آملی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در مدح خواجه دیانت خان

زهی ستوده کلامی که نفس ناطقه را

به پیش طوطی نطقت زبان بود الکن

خرد نشان ندهد چون تو آتش افروزی

بلند فکر و بلند اختر و بلند سخن

کلیم اگر بزمان تو در جهان بودی

چو کودکان ز تو آموختی سخن کردن

به پیر ناطقه تعلیم نطق می‌دادی

در آن‌زمان که لبت بودی آشنای لبن

چراغ ناطقه را هرسحر بخلوت فکر

ز فیض چرب زبانیت می‌رسد روغن

شکستهٔ همه الفاظ از تو گر دور است

تراست گوئی ناقوس نطق در گردن

خرد بگرد کلام تو گردد از پی فیض

چو مورداند ربا بر حواشی خرمن

توان بنور ضمیر تو شام در ظلمات

کشید رشته با نگشت پای در سوزن

بوصف رأی تو هرگه شوم صحیفه‌نگار

شود چو شمع مرا خامه در بنان روشن

ز راه سامعه بیمار عقل را گردد

نصایحت چو غذای لطیف جزو بدن

توان به‌گزلک چوبین‌تراش کرد آسان

بعهد تیزی طبع تو خامهٔ آهن

همیشه آتش طبعت چرا نباشد تیز

که می‌زند دم روح‌القدس براو دامن

غزال کلک تو از نامهای مشک سواد

شب درست نماید با هوان ختن

همان هواحرکت کش بروی صفحه‌خرام

بود نمونهٔ سیر صبا بروی سمن

بجادهٔ خط مسطر چنان کند رفتار

که بر خیابان طاوس در فضای چمن

چو کودکانش تری برمزاج مستولیست

لعاب مشکین زآن می‌تراودش ز دهن

ز رشک او قلم موی در کف مانی

چو زلف یار درآید همی به‌پیچیدن

خط شکسته فرو ریزدش ز نوک دلی

شکستهٔ نمکین چون بزلف یار شکن

به پختگی خطت میزند مثل ایام

چنانکه دهر مثل میزند بخامی من

چو ناوکت بکمان آشنا شود بد خواه

بزیر خاک بپوشد زره بروی کفن

کشد چوشعلهٔ خشمت زبانه در گیرد

هم آسمان را هم آفتاب را دامن

ز شست عقده گشا چون‌دم کمانداری

سوی نشانه‌گشائی خدنگ‌صید افکن

ز چشم سوزن گربا شدت هدف گردد

پر خدنگ تو مژگان دیدهٔ سوزن

از آن خطاب شریف تو شد دیانت خان

که هست شاهد دین‌داریت زمین و زمن

بسا فلک زده کز مردمی و دلجوئیت

برآمد از غم و آزاد شد ز چنگ محن

چه لطفها که نمودی و می‌نمائی نیز

بهرغریب و مسافر علی‌الخصوص بمن

نخست آنکه چو در غربتم نظر کردی

بمهر بردی از خاطرم هوای وطن

دوم که جوهر ذاتم چو نیک سنجیدی

درم خرید خودم ساختی بخلق حسن

سیم که پایهٔ نظمم چو دیدی افشاندی

بفرقم از گل تحسین متاع صد گلشن

چهارم آنکه ببزم شهنشهم بردی

چو دل به پهلوی خود ساختی مرا مسکن

بپادشاهم سر گرم گفتگو کردی

بمهر دیدی خفاش را حریف سخن

تو آنچه باید کردی ولیک طالع شوم

بدستیاری گردون نفاق زد با من

بیست نطق مرا بخت بدوز آن بستن

گشود برمن هم دوست طعنه هم دشمن

کرا گمان که چو من استعاره پردازی

بصد زبان فصاحت بیان شود الکن

کرا گمان که چو من شوخ طبع طنازی

بیک جهان سمت زیرکی شود کودن

کرا خیال که نطق بدیهه پردازم

کند تأمل در گوهر سخن گفتن

کرا گمان که فتد رشتهٔ کلام مرا

چو تار زلف عروسان شکن بروی شکن

من آنگهی صفت قصر در ادای کلام

من آنگهی سمت عجز در بیان سخن

از این قیاس نماغور کن که قدرت کیست

بیک دو لحظه چنین قطعه‌ئی ادا کردن

بدان خدای که در حلقهٔ ریاحین داد

برای ذکر خفی صد زبان بیک سوسن

بصانعی که بمنقار عندلیب بهار

نمود تعبیه چندین نوای ناخن زن

بقادری که زرشح سحاب تیره نمود

مخدرات صدف را بگوهر آبستن

بیاذلی که هم از اقتضای طینت داد

هزار بلبل و طوطی حسد بزاغ و زغن

که نفس ناطقه گر بامنش فتد سر و کار

شود به پیش زبان آوریم بسته دهن

دو چیز مهر زبان سخنوری گردید

مرا ببزم شهنشاه خوش عیار سخن

یکی زبونی طالع که دایم از اثرش

بهر دیار قرینم بگو نه گونه محن

دگر زیادتی نشأئی که نامش را

نمی‌توانم از شرم برلب آوردن

ادا صریح کنم تا گمان می‌نبری

چراکه شسته‌ام ازمی بهفت آب دهن

مفرحی زده بودم بقصد گفتن شعر

عروج نشأهٔ آن کرد هرچه کرد بمن

به بزم پادشهم زآن زبان نمیگردید

که گشته بودم را خشگ زآن زبان و دهن

بچربگوئی تا داد نطق میدادم

زبان کلک تو ایکاش بودیم بدهن

سخن شناسا، پیش تو چون برآرم سر

کز انفعال سرم غوطه خورده در گردن

گناه طالع من کرده، لیک من شده‌ام

بجرم طالع خود مستحق دار ورسن

نکرده جرم مرا عفو کن بلطف عمیم

که خوشنماست خطای نکرده بخشیدن

من ار چه بی‌گنهم، بخت من گنه کارست

گناه بخت مرا لطف کن ببخش بمن

همیشه تا که بدریای مغفرت شویند

گناهکاران نیل گنه ز پیراهن

بآب چشمهٔ عفو تو شسته باد مدام

لباس معصیت خلق جیب تا دامن