خدایگانا دردی در استخوان دارم
کز آن بخود همه شب همچو مار میپیچم
زباد آبله ششماه شد که خاک تنم
بهم برآمده زآن چون غبار میپیچم
اگر نسیم گل آهسته میوزد بر من
هزار حلقه چو زلفین یار میپیچم
بگنبد فلک از درد می روم آنگاه
درو چو نالهٔ شب زنده دار میپیچم
بهیچ وجه ز پیچیدنم خلاصی نیست
اگر پیادهام و گر سوار میپیچم
بسنگدرد سرم کوفت روزگار از آن
بکنج خانه چو افعی به غار میپیچم
بسان چرخهٔ زالان بینوای حریص
بخویش نالان لیل و نهار میپیچم
گلیکه میدمد از شاخ گلبن بدنم
چوغنچه پرده برویش زعار میپیچم
حجابجوشش لب میکنم زموی بروت
نقاب دود بروی شرار میپیچم
ز درد بافته ابریشم تنم تابی
که تا به گجرات ازقندهار میپیچم
چوشمعروزنه درخوردمجلسم ز آن روی
برشتهٔ تن خود شعله وار میپیچم
اگر اجازه بود چند روز بهر علاج
سری بجیبخود ازاضطرار میپیچم
عنان رغبت این تلخکام را چندی
ز شرب اشربهٔ خوشگوار میپیچم
زهر غذاکه مخالف بود بطبع مریض
رخ طبیعت پرهیزکار میپیچم
بقدر مدت یکهفته گشته خانه نشین
بشغل مدح خداوندگار میپیچم
چوعمر هفته سرآمد زکلبه روی نیاز
بسوی قبلهٔ شهر و دیار میپیچم
سرمن و قدم تست حاش لله اگر
ز خاکپای تو سر بنده وار میپیچم
گمان مبر که پس ازمرگ همرخ اخلاص
ز آستان تو ای شهریار میپیچم
مسیح طبعا هم جنس سوزنی شدهام
عجب تزاینکه بخودرشته وارمیپیچم
هجوم دردم بی ذوق کرده تا جائی
که روی دل ز سر زلف یار میپیچم
گذشت مدت ششماه متصل (طالب)
که درد میکشم و همچو مار میپیچم
اگر دوروز دگر برمن اینچنین گذرد
یقین که رخ بنقاب مزار می پیچم