ای بلند اختری که سایهٔ تو
به ز خورشید خاورست مرا
قطرههای سحاب تربیتت
چون گهر زیب افسرست مرا
رقم مدحت تو چون خط دل
زیب رخسار افسرست مرا
همچو جوهر ز تیغ مدح تو فاش
از زبان ثنا گرست مرا
از شمیم شمامهٔ خلقت
مغز خاطر معطرست مرا
در خیال کفت چو قطره مدام
دل بدریا شناورست مرا
زور سر پنجهٔ حمایت تو
حرز بازوی لاغرست مرا
چون زنم در هوای مدح تو بال
هر سر موی شهپرست مرا
در ثنایت ز آب گوهر نظم
دامن و آستین ترست مرا
رنگ مدح تو برعذار سخن
عرضی به ز جوهرست مرا
از ثنایت بباغ طبع روان
نهرها ز آب کوثرست مرا
زای زهر از حلاوت مدحت
بر زبان شین شکرست مرا
روز و شب در زمین مدح تو کار
کشتن تخم گوهرست مرا
در سواد صحیفهٔ سخنت
که به مصحف برابرست مرا
همچو نور نگاه جوهریان
غسل در آب کوثرست مرا
بر تن از نور خاطر تو چو شمع
هر سر مو منورست مرا
در زمان تو چون زبان پی وهم
راه در کام اژدرست مرا
رشگ خورشید خوانمت بصفت
که زبان دلاورست مرا
گرم مدح توام که کام و زبان
آتشین چون سمندرست مرا
در ثنای تو غیر بی مانند
هر چه گویم مکررست مرا
صاحبا ذره پرورا عرضی
به زبان سخنورست مرا
پیره همشیرهایست غمخوارم
که باو مهر مادرست مرا
بر دل خسته دست مرحمتش
مرهم زحم نشترست مرا
در طبابت چو عیسی است ولی
مریم روح پرورست مرا
در مداوای دهر هر نفسش
به مسیحی برابرست مرا
با چنین حالتی که من دارم
در خورد سخت درخورست مرا
چارده سال بلکه بیش گذشت
کز نظر دور منظرست مرا
بی تکلف ز نیش فرقت او
دل مشبک چو مجمرست مرا
دور گشتم ز خدمتش به عراق
وین گنه جرم منکرست مرا
او نیاورد تاب دوری من
که بمادر برابرست مرا
در خیالش مگر نمود خطور
که ز دل سنگ در برست مرا
ورنه کی با دلی بنرمی موم
تاب هجر برادرست مرا
مجملا سویم از عراق آهنگ
کرد وین لطف داورست مرا
آمد اینک به اکره از شوقش
دل طپان چون کبوترست مرا
میکند دل بسوی او آهنگ
چکنم شوق رهبرست مرا
گر شود رخصت زیارت او
به جهانی برابرست مرا
فال تقصیر چون زنم اکنون
کین سعادت میسرست مرا
میکنم التماس و میدانم
که خوش این عزم درخورست مرا
زانکه توفیق یک زیارت او
به ز صد حج اکبرست مرا