طبعم کند در آتش معنی سمندری
وانگه فشاند از پر و بال آب کوثری
نطقم ز پردههای صنم خانهٔ خیال
هر دم بجلوه آرد بتهای آزری
از آتشین طبیعت غرای روشنم
معنی چکد چو شعله از شمع خاوری
چون خامدام سبیل کند عنبرین سواد
آهوی چنین خجل شود از نافه گستری
یوسف ترا و از در و دیوار خاطرم
اما تهی است مصر من از جوش مشتری
ارباب طبع با خرد مستقیم من
اجزای فهم را همه سازند مسطری
آندم که ناف آهوی کلکم بریده چرخ
افشاند سرمه وار برو مشک اذفری
اینک هنوز یکسر مو کم نمیشود
از زخم او تراوش خونهای عنبری
ابکار خاطرم همه مریم طبیعت اند
عیسی بمهدشان در، بیننگ شوهری
وآن عیسیان نادره هریک به معجزی
در مهد مادری زده کوس پیمبری
با من سخنوران که دراین عرصهٔ سخن
هر لحظه میزنند نوای برابری
گویندشان بفاش که اینک نشسته است
با نغمهئی که این من و این لاف همسری
انصاف نیست ورنه در این عرصهٔ کلام
بر من مسلم است طریق سخنوری
مجموعهٔ خیال من آمد بروی کار
منسوخ گشت نسخهٔ دیوان انوری
آتش فشاند عنصر طبعم بر این بساط
با خاک گشت یکسان ابیات عنصری
آن مایه گوهر است مرا در سحاب نظم
کز حمل آن بنالد صد بحر اخضری
اما چه سود کاین گهر ناب را اگر
بر دشمنان فشانم از نیک گوهری
آن کور باطنان نشناسند از سفال
با آنکه خویش را همهگیرند جوهری
با این سیه دلان چه زنم لاف دوستی
کز کینه مهر را نشناسند از خری
عاجز چنان ز تفرقهٔ لذت از الم
کز نیش نوش را نشناسند خوشتری
یکسان بود ز کودنی اندر مذاقشان
طعم نبات مصری و صبر سقوطری
یکنوع جلوهئی شود اندر مذاقشان
آسودگی نوشی و آسیب نشتری
برخاک خشگ گر گذر لمسشان فتد
گویند باهم اینک دیبای ششتری
ور باگلوی خشگ رهآرند برسراب
لیسند آب شوره که هین آب کوثری
باحس باطنیشان باشد چه امتیاز
کینشان بود ممیزهٔ حس ظاهری
ور از خواص باطنشان نغمهئی زنم
گیری بگوش دست و زمن تند بگذری
با این طبیعت کج واین فهم دوناساس
هر یک سپردهاند بخود نظم گستری
اما چه نظم نظمی چون نثر ابلهان
از پای تا بسر همه تزریق پروری
نظمی چنانکه هر نقطی از سواد آن
داغ برص نهد به عذار سخنوری
دیگر ز ننگ سر نزند از لب مریض
گر زآنکه در برابر هذیانش آوری
مشهور گشتهاند بدین طبع در جهان
از یمن اینکه طالعشان کرده یاوری
ورنی نظر به پرتوشان بر تو واجب است
غسل زبان اگر بغلط نامشان بری
در علم خست و حسد وکینه ماهرند
دیگر بدست نیست جز اینشان هنروری
آداب طرز نیش زدن را چو کژدمان
آوردهاند با خود از بطن مادری
در اشتراک جنسی با مار بستهاند
این زهر پیکران همه عقد برادری
یأجوج وار هر یک با تیشهٔ زبان
آوردهاند رخنه به سدّ سکندری
کوتاهی سخن همه خوف سر است و جان
با این گروه چهره شدن بیفسونگری
از شرم این سیاه دلان میبرم پناه
بر درگه امام زمان نقد عسکری
مولای دین محمد مهدی که شرع او
داده رواج قاعدهٔ دین جعفری
فتوای او که نسخهٔ عیسای ملتست
جانها دمیده در تن شرع پیمبری
ناموس پرده بسته چنان در زمان او
کین صبح کرده بر سر خورشید چادری
تا فرش عدل او شده زینت گر زمین
برچیده دست ظلم بساط ستمگری
عاجز چنان قوی شده اکنون که روبهان
گستردهاند فرش ز نطع غضنفری
جا کرده در جبلت شاهین ز عدل او
وهمی که بود لازم طبع کبوتری
جودش بدان رسیده که گر نسبتی دهم
دست جواد او را با ابر آذری
بیچاره ابر از عرق انفعال خویش
ریزد بخاک مایهٔ صد بحر اخضری
بازم بمدح او زده سر مطلعی ز صبح
کآن نظم میکند به گهرها برابری