زهی بزلف تو ناموس کفر ارزانی
بلند از نگهت صیت نامسلمانی
چه آفتی که مقیمان کنج صومعه را
بصحن کعبه کنی حکم باصنم خوانی
بقبلهئی نکنم روی کز طپانچه ز ننگ
رخم چو قبلهنما سوی خود مگردانی
قفس بدین دل چو نصعوه نشکنی هرچند
همای قدس بدام آوری به آسانی
نهانی از نظرم گرچه همچو نور نظر
درون چشم منت جلوههاست پنهانی
بجستجوی تو کردیم پای دیده فکار
من و خضر دو پریشان رو بیابانی
نشان کعبه کویت کس از که جوید باز
که خضر میرود این ره بپای حیرانی
مقید سر زلف ترا بسینهٔ تنگ
نفس نمونهٔ افعی بود ز پیچانی
ترحمی که دلی دارم از شکنجهٔ هجر
ز آستین تو چینش فزون به پیشانی
خمیر مایهٔ زلف تو و دماغ مرا
قضا سرشته ز آب و گل پریشانی
بموج خیز کنارم ز پارههای جگر
هزار کشتی نوح است جمله طوفانی
چگونه از مژه سیلاب خون نیانگیزم
که کاوشی بدل از غمزهایست پنهانی
پر فرشته شکستم بباد دامن آه
سحر که مست شدم از می خدا خوانی
زبان بلبل و طوطی بیکدگر بستم
سفیده دم که زدم بردر خوش الحانی
دلم ز مطلع اول بمدعا نشگفت
شگفته سازمش اینک بمطلع ثانی