سحر که برمژه افروختم چراغ نگاه
بدست شعله شکستم کلاه گوشهٔ آه
بیا که بی چمن عارضت مشبک شد
نقاب دیدهٔ صبرم ز گاهگاه نگاه
بیاد وصل تو گر قفل دیده بگشایم
عجب که از مژهام بحر بگذرد به شناه
دلیست بی تو مرا کز سواد دود نفس
نوید وسمهٔ ابرو دهد بشاهد آه
ز اشتیاق نمک باشی لبت هر دم
تراود از جگرم زخمهای مرهم کاه
بدامن جگرم ریز تا بکی داری
نهال قامت مژگان ز بار عمر دوتاه
تو نیمخواب و من از هر تبسم مژدات
چمن چمن گل حسرت کنم به جیب نگاه
ز شرم بی رهی خستگان ناز ترا
خوی تمامی اعضا فرو چکد ز جباه
بیا که در غم بیهوده رنجش نازت
تمام شرم نگاهم تمام عذر گناه
ز بس نگه جگر آلوده زاده از چشمم
ز دامن مژهام لعل پوش رسته نگاه
عجب ندارم گر شاهد خیال ترا
ز داغ زار دل تنگ من بود اکراه
بلی چه ذوق رسد طبع شوخ یوسف را
ز سیر لالهٔ سیراب در نشیمن چاه
غمت بسهو فشارم گهر ز پیکر دل
چنانکه کوه فشارد کسی ز پیکر کاه
زرشگ بیخفقان میکشم نفس که مباد
بزلف پر شکنت مشتبه شود ناگاه
ز فیض درد تو آه محبت آلودم
به کشت زار فلک سبز کرد مهر گیاه
چنان هوا ز نم گریهام رطوبت یافت
که تا فلک ز لبم آه میرود به شناه
خموش تا ز لبم شوخ مطلعی جوشد
که تا بحشر بود زیب و زینت افواه
جبین بخت مرا خاکروب هر درگاه
زمانه ساخت که روی زمانه باد سیاه
بجز سیاهی داغ دلم سپهر نیافت
گلی که شاهد بختم زند بطرف کلاه
مرا که زیب تن از حلهٔ مغیلانست
چه جیب ذوق گشایم باطلس و دیباه
سپهر یافته گوئی که شخص خواهش طبع
ز شش جهت بدیار دلم ندارد راه
از آن چو نرد هوس با من آورد بمیان
نخست قاعدهٔ شرط را نهد دلخواه
بسوی کشور دل کز رواج درد آنجا
نمیکنند بجنس کساد عیش نگاه
زرشگ جلوهٔ آهم همیشه افعی درد
بخویش بیحدو بیرون جهد ز آتشگاه
زمان زمان نگهم کاروان حسرت را
نشان دهد بسر انگشتهای مژگان راه
سیاه بودن شامم پس از دمیدن صبح
نبوده از اثر جلوههای بخت سیاه
ز بسکه زیر لبی بوده خندهٔ صبحم
نکرد شاهد خورشیدرا ز خواب آگاه
شبم بمژدهٔ صبح وصال کاذب بود
از آن جبینش نمودم بدود آه سیاه
شکست خاطرم افزون شد از مفرح صبر
بهرزه من گله نارم ز مومیائی آه
بنوش خانهٔ پرنیش روزگار ندید
لبم حلاوت یک زهرخند خاطرخواه
گره ز گوشهٔ ابروی خاطرم نگشود
مگر بیاد زمین بوس شاه عرش سپاه
ضیای دیدهٔ دانش صفای سینهٔ عقل
فروغ ناصیهٔ دین علی ولیالله
همان که سلسلهٔ شاهدان قدسی را
عبیر بو کند از خاکروبی درگاه
همان که فخرکنان زآستان او روبند
مقدسان فلک با جباه گرد جباه
همانکه یوسف رأیش چو پرتو اندازد
بهسینهای که دهد تیرهگی بهسینهٔ چاه
چنان شود که بر این نیل برکه نصب کنند
بدست شعشعه فوارههای نور از آه
سیاه نامه اسیری که با لب تسلیم
برد بدرگه عفوش ز روی عجز پناه
فرشته محو کند از جریدهٔ عملش
هر آن ثواب که باشد در او حروف گناه
هوا ز فیضش گر بهرهور شود شاید
که خون شعله فروریزد از عروق گیاه
ز فیض مقدم او خاک آنقدر بالد
که خاکیان زتهٔ عرش بگذرند دوتاه
چو عدل او کند امداد عاجزان شاید
که پوستین ز تن شیر نر کند روباه
کنون که جنبش ابروی شاهد عفوش
اشارتیست بتعظیم نامههای سیاه
سیاه مار قلم بر اناملش پیچد
اگر فرشته نویسد بغیر حرف گناه
شها منم که نه شادابی سخن دارم
طبیعتی که گل آرد برون ز آتشگاه
دم سواد فشارم عروق معنی را
زیبم آنکه نروید ز جیب صفحه گیاه
گهی که دعوی سبحانیم بجوش آید
ز طبع و ناطقه آرم دو دلپذیر گواه
خموش (طالب) زین نغمهها تفاخر بس
بر آردست دعا بر در حریم الله
همیشه تا نبود تشنگان بادیه را
زبان دل مترنم بغیر حرف میاه
مرا که تشنه لب خاکبوس درگاهم
همیشه ورد زبان باد خاک درگه شاه