طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۲ - قصیده در منقبت مولای متقیان علی بن ابیطالب علیه‌السلام

ز طاق دلم آسمان اوفتاده

ز چشمم زمین و زمان اوفتاده

بسوزاد گردون کزین خرمن حسن

مرا شعله در خان و مان اوفتاده

بمیراد شمع کواکب کز ایشان

مرا دود در مغز جان اوفتاده

دلم را ازین چار بازار ارکان

بهر بیع چندین زیان اوفتاده

تنم را ازین هفت گلزار گردون

گل شعله در پرنیان اوفتاده

جهان رسم افسردگی کرده شایع

بنوعی که شمع از زبان اوفتاده

تنی را دل زنده‌یی نیست گوئی

که طاعون دل در جهان اوفتاده

وفا همچو دانش بانداز دستی

ز بحر جهان بر کران اوفتاده

کرم همچو عنقا به افشان بالی

بآنسوی کون و مکان اوفتاده

نماندست بر جانان دستگیری

که کرده ازو شادمان اوفتاده

بسعی که آخر کسی خیزد از جا

زمین اوفتاده زمان اوفتاده

ز افسردگی بلبلان چمن را

گره‌های دل بر زبان اوفتاده

گلی نشکفد بر دل از دهر گوئی

که آتش در این گلستان اوفتاده

جهان را یکی بیشه یی دان که در وی

اجل همچو شیر ژیان اوفتاده

گوزنان آن بیشه غافل کزینسان

حریفان به دنبالشان اوفتاده

یکی بهر مشت علف در تک و دو

یکی سیر خورده سنان اوفتاده

یکی زآنسوی خوابگه مست جولان

یکی در نشیمن چران اوفتاده

یکی را بدل کرده تأثیر دهشت

یکی را هراسی بجان اوفتاده

یکی را جریر تن از نقش خالی

یکی داغ بر پرنیان اوفتاده

یکی در چراگه چو آهو خرامان

یکی بر مکان چون سگان اوفتاده

یکی برصبا چون ریاحین سبکرو

یکی همچو شبنم گران اوفتاده

یکی سبزه فرسا یکی دشت پیما

یکی فارغ از این و آن اوفتاده

یکی لب مکیده یکی گل گزیده

یکی در گیا برق سان اوفتاده

یکی غافل از کار در خواب غفلت

یکی اندکی در گمان اوفتاده

یکی جفت خود را برآورده آنکه

بآشوب شیر اندر آن اوفتاده

یکی بر لب زاده گستاخ بستان

بیکدست چون دایگان اوفتاده

هم از ضعف پیری و زور جوانی

که مخصوص پیر و جوان اوفتاده

یکی ز آنسوی نهر جیحون بجستن

باندازهٔ صد کمان اوفتاده

یکی از لب جوی سوفار تیری

اگر جسته اندر میان اوفتاده

یکی را ز غفلت دل از بیم خالی

یکی لرزه بر استخوان اوفتاده

در آخر مر آن شیر را این گوزنان

بنوبت بچنگک و دهان اوفتاده

بغفلت مزن گام کآهوی غافل

بچنگال شیر ژیان اوفتاده

تذروی که برشاخ غافل نشسته

بیک جنبش از آشیان اوفتاده

مکن کبر کز شومی کبر شیطان

به تحت الثری ز آسمان اوفتاده

نمک نیست در شیوهٔ سر بلندان

همان اوفتاده همان اوفتاده

سخن آسمانی سزد گو سخنور

بود پست چون آستان اوفتاده

سر نکته باید که بر عرشساید

چه غم گر بود نکتدان اوفتاده

مرا با بلندی فطرت نظر کن

که در پای خلقم چسان اوفتاده

سخن‌های چرب از نی کلک خشکم

چو مغزیست کز استخوان اوفتاده

سخن بکر زائید از صلب فکرم

چو گوهر که از جیب کان اوفتاده

رخ صفحه از خامهٔ عنبرینم

مزلف چو روی بتان اوفتاده

بشعر تر از خامهٔ بی سیاهم

مرا نقش بر پرنیان اوفتاده

بر اوراق نظمم گر افتاده چشمی

برخسارهٔ نو خطان اوفتاده

از آن پایمالم که مرغ خیالم

بغایت بلند آشیان اوفتاده

حدیث از لبم پای ننهاده بیرون

چو آیات بر هر زبان اوفتاده

ز اندیشهٔ خامهٔ نیش فعلم

که سر تیز همچون سنان اوفتاده

بلرزیده آن نوع دست عطارد

که همراه کلکش بنان اوفتاده

عروسان طبع مرا از لطافت

ز ایما بعارض نشان اوفتاده

غباری که در سینه‌ام کرده منزل

گذارش به آئینه‌دان اوفتاده

نه از مستیم راز پنهانی دل

بیکبار بر هر زبان اوفتاده

که این گوهر از تنگی ظرف دریا

بموج دوئی بر کران اوفتاده

ز طبعم بجوشید زهر آب تلخی

ز نطقم بشکرستان اوفتاده

بدین طبع هردم ز نیش سپهرم

بدل کاو کاو سنان اوفتاده

به بخت من این گنبد توتیائی

سیه دل تر از سرمه‌دان اوفتاده

بشبهای غم کآسمان با دل من

معارض به تیغ و سنان اوفتاده

عمودی زده صبح بر فرق گردون

که مغز سرش در دهان اوفتاده

ندانم که این خوشه‌چین طبع گردون

چه در خرمنم برق سان اوفتاده

ندانم ببازار دهر از چه سودا

مرا سود او را زیان اوفتاده

فلک بر سرکینه جوئیست با من

از آن در تنم هول جان اوفتاده

سرشکی است سیارهٔ طالع من

که از چشم هفت آسمان اوفتاده

ز بی‌طالعی ساغر اعتبارم

ز طاق دل دوستان اوفتاده

ز اشک جگر فام شب تا سحرگه

بروی حریرم ستان اوفتاده

مرا تکیه بر خار و از هر کنارم

بخرمن گل ارغوان اوفتاده

ز بس برده‌ام سجده زلف الم را

شکستم بموی میان اوفتاده

ز ضعف تنم استخوان خرد گشته

گرم سایه از نردبان اوفتاده

ز بس ناتوانیم وامانده از ره

چو عکسم در آب روان اوفتاده

میان گشته در ساعت از آب چشمم

اگر زد رقم برکران اوفتاده

ندانم چه اندیشم آخر چه سازم

مرا کار با آسمان اوفتاده

چه بگشاید از ناخن چاره سازی

بکارم گره بیش از آن اوفتاده

بگردابی افتاده کشتی سعیم

وز او لنگر و بادبان اوفتاده

عجب گر توانم بصد قرن دیدن

از او تخته‌یی بر کران اوفتاده

گر افتاده‌ام شکر باری که هستم

براه امام زمان اوفتاده

علی ولی آنکه از ضرب تیغش

تن خصم چون فرقدان اوفتاده

گهر گشته آوارهٔ جودش آنکه

بگوش گرام جهان اوفتاده

بپایش سر و جان فدا کرده دشمن

وز او ضرب تیغ زبان اوفتاده

تب لرزه از هیبت ذوالفقارش

بر اندام هفت آسمان اوفتاده

نسیمی که از جیب خلقش وزیده

روان پرور انس و جان اوفتاده

غباری که دامانش از دست داده

بظلمتگه سرمه‌دان اوفتاده

دم دشمنش در گزند طبایع

خنکتر ز باد خزان اوفتاده

زهی رتبه کز دیدنش چشم بینش

بدیدار حق در گمان اوفتاده

صدف گشته خاک نجف گوهرش را

از آن آبروی جهان اوفتاده

جناح فلک بوده آرامگاهش

ز نعلین او گر نشان اوفتاده

چو(طالب) من و سجدهٔ آستانش

که آن قبلهٔ راستان اوفتاده