طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۷ - قصیده وصف الحال

هر سحرم غنچه سان بگوشهٔ گلخن

چاک گریبان کند زیارت دامن

بسکه دلم بی‌تو پر ز ناوک آهست

غم چو درآید دراو بپوشد جوشن

عشق نگر کز پی فزونی حسرت

می‌بردم سوی گلخن از ره گلشن

در چمن دیده بی‌تو بال فشانست

حسرت الوان چو طایران ملوّن

بسکه ز گفتار آتشینم لبریز

شمع توان کرد از زبانم روشن

منبع طوفان آتش است دهانم

مردی بردار ازین تنور مبین

ایندل نازک مزاج و قید محبت

گردن مور آنگهی قلادهٔ آهن

از ازل آنسو فتادم آخر تا کی

وازنم از رد عنان طالع توسن

روی دلم سوی غربتست ولیکن

گوشهٔ چشمم کند زیارت مسکن

بسکه فشاندم گل سرشگ تهی گشت

چشم من از مردمک چو دیدهٔ سوزن

با دل مجموع من کند غم آن زلف

آنچه کند برق ناحفاظ بخرمن

چون کنم آخر بدین حواس پریشان

دفتر اشعار باد برده مدوّن

در چمن از بی دماغی دل ناشاد

صبحدمی گر کنم بسهو نشیمن

گر بمثل صوت عندلیب سراید

گوش بدزدم ز همزبانی سوسن

با تن باریکتر ز رشته توانم

نایب مژگان شدن بدیدهٔ سوزن

بت نپرستیده‌ام فلک زچه دارد

روی مرا زرد چون جبین برهمن

دست جنون تا بکی ز خانه دواند

موی کشانم بگرد کوچه و برزن

نیم جو قدر نیست در نظر خلق

گرچه ندارد دو کون چون من یکتن

پرده گرفتست چشم جوهریان را

ورنه چو من گوهری نبود بمعدن

قابل و دانا در این زمانه زبونند

دور زنا قابل است دهر زکودن

دل بزنخدان یار گشتد مقید

یوسف ما اوفتاده در چه بیژن

در عوض زعفران ز سیلی افسوس

نیل گیا رستد از زمین رخ من

میگزم آن نوع پشت دست که هرگز

می‌نگزد مست زان مرغ مثمن

تا کی پیچد بعشق این دل بیتاب

دل نه همین افعی است و عشق نه چیدن

درخور این مغزدود گلخن سوداست

هرزه بر آتش منه شمامهٔ لادن

بسکه دلم چون غبار خاسته ازجای

در نظرم کام مار گشته نشیمن

قحبهٔ دنیا تمام مکر و فسون است

دست میالا به بند برقع آن زن

نامزد گریه شو که ماهی و عاشق

زنده به آبند چون چراغ بروغن

چند بسودای هیچ و پوچ محبت

دل بترازو نهم چو سنگ فلاخن

گر ملخ زر جزای محنت کرمان

بارد ایوب را بخانهٔ روزن

عشق بپاداش صبر بر دل احباب

ریخت ز پیکان دوست عقرب‌آهن

این گردون کند، زخصم چه نالم

اوست نه دشمن سزای کشتن و بستن

دسترسم نیست ورنه فرق فلک را

درته پا سودمی چو سرمه بهاون

گر رسدم دست و تیغ آه بگردون

خون فلک راکنم چوطوق بگردن

(طالب) زافغان دمی بیاسا تا چند

سینه خراشی کنی بناخن شیون

گریه وزاری زحد گذشت میندیش

از الم دوست وز شماتت دشمن