از قدوم عید خرم شد جهان
همچنان کز جلوهٔ گل بوستان
عید قربان تهنیت گویان رسید
با سعادت همرکاب و همعنان
وقت شد کز خرمی خون حلال
جوش گیرد از رگ قربانیان
وقت شد کز خون مذبوحان شود
پر شفق سطح زمین چون آسمان
پنجهٔ مرجان ز خون گوسفند
بر دمد از ساعد مرد جوان
گلهها بینی بصحن عید گاه
خفته و خون از گلوهاشان روان
روح اسماعیل در پرواز شوق
گرد هر بسمل گهی تسبیحخوان
گرد بازار منا از خون گرم
چون دل عاشق ز آه شعله سان
حاجیان گرد حرم مست طواف
یا ذبیحالله شان ورد زبان
با چنین خونریزی عید اتفاق
کرده خرم نوبهار گلفشان
اینک اینک میرسد نوروز و خاک
میشود رشگ نگارین پرنیان
دشت میدوزد ز مینا پیرهن
کوه میبرد ز خارا طیلسان
ابر میگیرد هیون خوشخرام
باد میگردد براق خوش عنان
موی مجنون میدمد از فرق بید
واندر آن مو میکند مرغ آشیان
سبز میگردد چو سنبل مو بموی
بر تن ایام تا موی میان
خنده بر منقار کبکان میزند
غنچه و گل در حریم بوستان
مار پیچ سیل بر اطراف دشت
میکند اشکال ثعبانی عیان
از شباهت مینشاید فرق کرد
در زوایای سحاب سیل آن
برق خندان را ز کبکان دری
رعد غران را ز شیران ژیان
زود باشد زود کز فیض بهار
گل دمد چون شعله از جسم دخان
وز می ناخورده از دست نسیم
موج بد مستی کند در آب بدان
لاله بنگارد ز عکس داغ خویش
خال مشکین بر لب آب روان
بر دُم طاوس گل بویا شود
از ملاقات نسیم گلفشان
بسکه آتش فیض نم گیرد زابر
شعله نشناسی ز شاخ ارغوان
مرغکان افتند مست از شاخسار
همچو برگ از صدمهٔ باد خزان
واندر آن فرصت چو یابند آگهی
باد و آب آن رهزنان بر بوستان
طوق قمری را برد آب از کنار
تاج هدهد را برد باد از میان
این خبر چون از زبان عندلیب
آشنا گردد بگوش باغبان
غنچهسان با یکجهان چین جبین
پیچد از غیرت بخود چون خیزران
وآن دو دزد خانگی را درکشد
از قدم تا فرق در بند گران
پس پی حکم سیاست آورد
سوی دارالعدل دارای زمان
خان گردون حملهٔ فیروز جنگ
نیر اقبال عبدالله خان
آنکه رمحش بر درد درع سحاب
وانکه تیغش پی کند باد وزان
آنکه چون بیند کفش گیرد ز شوق
بوسه پرّد از لب دریا و کان
از شمیم عطر خلقش خلق را
مغز عطاری کند در استخوان
نیزهٔ خطی بدست او کند
با دل دشمن زبان اندر دهان
از فسون خنجر او خصم را
پوست اندازد بکف مار سنان
دیدهٔ خصمش بمنقار خدنگ
برکند از صد قدم زاغ کمان
شانهٔ دشمن شود دندانه وار
در تصور چونکند تیغ امتحان
آتشین تیر خدنکش خصم را
استخوانسازد در اعضا سرمهدان
دشمن از تیغش برو افتد بلی
نیست رسم گربه افتادن ستان
ناوکش چون آشیان گیرد بجسم
فرض گردد روح را نقل مکان
میر باید آهنین دلها مگر
سنگ مغناطیس دارد برسنان
ماتم خصمش نبودی گر سبب
آسمان نیلی نکردی طیلسان
چونبزیر تیغ نگذارد عدوش
کآتشمغز است و موئین استخوان
در زمان عدل او بهر ثبات
پیرهن مهتاب دوزد از کتان
هم ز امدادش سر انگشتان مور
گوشمال شیر را گردد ضمان
در زمان عدل او باشد کجک
نیش پشه برسر پیل دمان
گوره بازار عدلش باز پرس
هرکه را میل است سود بیزیان
ابردستش چونشود گوهر نثار
سیر گردد دیدهٔ دریا و کان
بحر از بیم سخایش جنسخویش
در زوایای صدف سازد نهان
زآتش غیرت چو هنگام نبرد
عقدها بر ابرویش گردد عیان
گوئی از تاب هوا فصل تموز
جوشگیرد توز مشکین برکمان
شاهد رأیش چو بیند رخ کند
عکسآه آئینه را آئینه دان
اژدها را دست گوهر بار او
از طواف گنج برتابد عنان
چونکند در حضرت او عرضحال
مار چون خاموشگردد از بیان
حاسدش ره گم کند از اضطراب
راه سوراخ دهن مار زبان
طعمهدر صحرای عدلش گرگ را
منحصر گردید در چوب شبان
صعوه را در گلشن انصاف او
چنگک شاهین است خار آشیان
کار تیغ مهر در دست سپهر
مینماید خامهٔ او در بنان
آیت وصفش چو برخواند خرد
عاجز آید نطق از تفسیر آن
ای سکندر طالعی کز راه عدل
کفش بردارت سزد نوشیروان
ای ملایک رفعتی کز روی قدر
سایدات پهلو زند بر آسمان
بنده را دور از همایون درگهت
تلخی مرگست شیرینتر ز جان
خاک برسر میکند از توتیا
مردم چشمم جدا زآن آستان
هفتهیی شد کین هلاک بندگی
مانده بیرون از قطار بندگان
طاعت تسلیم و کرنش را قضا
میکند گر زندگی بخشد امان
آسمان قدرا چو داری در خیال
عزم درگاه شهنشاه زمان
وز جوانمردان ایرانی سپاد
برگزیدستی چهل شیر ژیان
گرچه من در جرگهٔ شیران نیم
لیکن از اخلاص دارم چشم آن
کز نظر چون بگذرد تفصیل اسم
نام (طالب) نیز باشد در میان
درد اعضا سنگ راهم بود شکر
گر ز هم برخاست آن کوه گران
نیست آن دردی کز این یکهفته بیش
بود چون مغزم نهان در استخوان
میتوانم طی نمود این ره بذوق
در رکاب صاحب نصرت عنان
همچو طوطی نکتهسنج و بذلهگوی
همچو بلبل نغمه ساز و شعرخوان
تا بود از حسن گل زیب نهال
در نگارستان صحن بوستان
از گل دولت گلاب عیش گیر
وز نهال عمر برخور جاودان