چون کج نهم بفرق خرد افسر بیان
از مدح شد اتاقه زند بر سر زبان
شهگفتم و زبان ادب میگزم ز شرم
کین وصف نیست در خور خاقان جم نشان
لیکن چو در ضرورت شعر این خطاب رفت
شاید که عذر بنده پذیرد خدایگان
نور جبین عقل جهانگیر پادشاه
کاقبال با ستارهٔ او زاد توأمان
آن صبح جلوه کز اثر ذکر نام او
پر نور چون دریچهٔ مشرق شود دهان
اندیشه در تصور قصر جلال او
هر دم بپای وهم زند سیر لامکان
قهرش چو حلقه بر در گلشن زند زبیم
گل در شکنج طرهٔ سنبل شود نهان
در کارگاه قدرت او گر شود ضرور
از تار و پود شعله توان یافت پرنیان
از ابر جود او به نهانخانههای خاک
گوهر نثار شد کمر مور بر میان
وز اعتدال طبع جهان در زمان او
روشن شود چراغ گل از باد مهرگان
طوطی نطق در شکرستان مدح او
گاهش زبان دهان کند و گه دهان زبان
چون نیشکر زلذت زهر آب خنجرش
در خاک مغز کشتهٔ او خاید استخوان
در زیر خاک گر بمثل خوانمش مدیح
ساید کلاه گوشهٔ نطقم بر آسمان
در عهد نقشبندی طبع لطیف او
زینت بساط قدر خرد چیده در جهان
زآنسان که فال سرمه زند دیدهٔ زره
زانسان که مدح وسمه کشد ابروی کمان
بر دل فتد چو پرتو شمع ضمیر او
روشن شود فتیلهٔ مغز اندر استخوان
قصر جلال او را با صد هزار سعی
از نیم ره طواف کند طایر گمان
در زیر پا ز روی غضب گر کند نگاه
خون منجمد شود برگ هفتم آسمان
وز نوشخنده گر به نمک چاشنی دهد
جان دوباره یابند از بیم کشتگان
چون نوک خامه سرزده افتد بخاصیت
بر سمت تیغش ار متحرک شود بیان
بهر گزیدن دل خصمش تمام عمر
دندان بزهر آب دهد افعی سنان
بال هما بختش اگر سایه گسترد
بر فرق زال دهر عروسی شود جوان
از شرم در تصور انشای مدح او
فوارهٔ عرق شودم خامه و بنان
با خلق او نسیم چمن راست نسبتی
لیکن چو نسبتی که بود جسم را بجان
مرغ بریده بال بدوران حفظ او
شاخ شکسته خوش کند از بهر آشیان
جنت ز شرم عطر فروشان خلق او
صد قفل بی کلید زند بر در دکان
معدن ز دست همت او در شکنجه است
زآن خون لعلش از بن ناخن بود روان
پای تذرو روح فرو ماند از خرام
طاوس جلوهاش بچمن چون شود چمان
بر یاد خلق او دل گلخن ز بوی خویش
ریحان تازه تحفه فرستد بیوستان
در رزمگه دمی که به تکلیف شست او
سوفار تیر بوسه زند برزهٔ کمان
چشم زره به پیکر دشمن ز شوق زخم
چشمک زند بجانب پیکان او نهان
از بهر سرخی لب زخم عدوی او
کافی بود شباهت پیکان به برگ پان
هر گه شود صدای سم توسنش بلند
از رزمگه چو طنطنهٔ رعد آسمان
روح از مغاک پیکر اعدا کند ز بیم
پرواز چون کبوتر چاهی از آشیان
از باد دامن کرمش در محیط فیض
فارغ رود سفینهٔ همت ز بادبان
آب دهان تیغش اگر در چکد بخاک
گوی زمین شود کرهٔ نار در زمان
آرایش از خطاب دهم نطق را که چند
از وصف غایبانه زبانم گل بیان
ای جلوهٔ دعای تو خلخال پای دل
وی سایهٔ پنای تو تاج سر زبان
پروردهٔ نعیم ترا در ادای شکر
طعم نمک بلب رسد از مغز استخوان
فیض بهار خلق تو شکر فشان کند
از نوشخنده غنچهٔ تصویر را دهان
هر صید کز خدنگ تو زخمی خورد بدل
مو بر تنش خروش برآرد که نوش جان
چین غضب ملیح نماید بر ابروت
روز مصاف چون شکن توز بر کمان
از فیض مقدم تو همه خاک هند را
در سرمهدان کنند عروسان اصفهان
در گلستان خصم تو گر با شکفتگی
پوشیده نوبهار در او کسوت خزان
حاشا که فال نیم تبسم زند اگر
کارند غنچه را بدهن تخم زعفران
شاهنشها براه ثنا سنجی تو زد
پای زبانم آبله از گوهر بیان
عاجز به نیمه راه ثنای تو ماندهام
حکمی که باد پای خیالم شود روان
نطق مرا لیاقت وصف تو نیست لیک
بیخواست میتراود این نغمه از زبان
ای نور چشم دانش وای آبروی عقل
وی روشن از فروغ تو نه بزم آسمان
تا شمع ماه شعله کشد در زمان بپای
تا تیغ مهر لمعه زند در جهان بمان
بگذار غم بدشمن و عهد شباب را
چون گل شکفته در طرب و عیش بگذران
مینوش و گلفشان نه همین تا بروز حشر
چندین هزار سال پس از آخر الزمان