برون از مجلس او گر چراغ بزم خورشیدم
خس و خار از پر پروانه سازید و بسوزیدم
بساز بزم او خو کردهام چون نشکفد بر دل
خروش ناخن شیر از خراش چنگ ناهیدم
ز دهشت گر نسیمی بگذرد زآن شاخ گل بر من
بهر مو تنگ در آغوش گیرد رعشهٔ بیدم
فغان کز چهرهٔ یاسم گلی نشکفت بر مژگان
فرامشخانهٔ دل شد شکنج زلف امیدم
ز تخم جلوهٔ کافشاند ناگه بر زمین دل
چو نخل آه خود تا آسمان بر خویش بالیدم
یکی خوی قطره بودم پردگی در حجلهٔ خجلت
بحمد الله که از طرف جبین دل ترا دیدم
شب غم همچو آن ماری که بر مار دگر پیچد
ز یاد کاکلی بر طرهٔ اندیشه پیچیدم
گمان میبردم الحق دیده در اسر در کنار دل
خلاف آن یقینم شد بجان از دیده رنجیدم
برآوردم ز مژگان آهنین سرپنجه تا دل را
سر از تن برکنم بازش بمهر دوست بخشیدم
غلط گفتم هراس داورم بازو فشار آمد
که قادر پنجه را در آستین عجز دزدیدم
فروغ چهرهٔ خورشید دولت میرزا غازی
که ماه نکته سنجی را بروی مدح او دیدم
هم از یاد یمانی خاتم رأیش شعاع افشان
سهیلی گشته بر پیشانی خورشید تابیدم
گلآگین شد نگاهم تا بروی او نظر کردم
سمن بو شد عذارم تا بپایش چهره مالیدم
خوش آن کز رهرسان گرد سفر بر طرف پیشانی
بسنگ آستانش زعفرانی چهره سائیدم
حلالم باد لذات وصالش زانکه مدتها
بجان با شاهد شمع خیالش عشق ورزیدم
مصور شد بدیبای نظر سیمای خورشیدم
چو در آئینهٔ حسن تصور روی او دیدم
ز رویش صفحهای بگشودم و صد لاله بشکفتم
ز قدش جلوهٔ بر بودم و صد شعله باریدم
زمین گفت آب خضر از چشمهٔ دستش برآوردم
فلک گفت آفتاب از سایهٔ رأیش تراشیدم
حطامت باشکوه این خاتمش میخواند و آن صاحب
برین صدره بیاشفتم برین قهقه بخندیدم
بنافهمی براین چون تیغ بران فتنه بگشودم
بنادانی برآن چون ابر نیسان طعنه باریدم
برآشفتم چو زلف دلبران آنکه تأسف را
سرانگشت زبان از جانب ایشان بخائیدم
فشاندم از سخایش رشحهٔ دریا بیفسردم
نمودم از شکوهش شمهٔ بر خود بلرزیدم
همان تبخال بر کنج لبم ریزنده گوهر شد
بوصف جود او چون نغمهای بر دل طرازیدم
نگشت آسای تیغش شعله میدان اخگری پیدا
تل خاکستر افلاک را هرچند گردیدم
نشد مانند رمحش اژدر افشان افعی ظاهر
دل افعی ستان خاک را هرچند کاویدم
بخاک پای او تا فرش لب مستانه گستردم
بساط تشنگی از چشمهای خضر برچیدم
برضوانی جنت خاطرم میداد تن گر نی
کرشمهٔ حسن باغ خلق او میکرد نومیدم
بمداحی دریا میگشودم مهر لب گر نی
ستیزهٔ ابر دست لطف او میداد تهدیدم
چسان از خلد لافم من که سیر خلق او کردم
چسان از بحر گویم من که ابردست او دیدم
بدین فطرت بلندی هر چه زو جوشید خوش کردم
بدین مشکل پسندی هر چه زو سر زد پسندیدم
تکلف نیست معشوق منست او نیست ممدوحم
از آن این شعر عشق آمیز در مدحش سرائیدم
گشودم دیده بر مستقبل و ماضی و حال اینک
نبینم همچو اوئی و نخواهم دید و نی دیدم
بخلوتخانهٔ وحدت بیادش خواستم خفتن
دگر از ناگهانی ترکتاز شرک ترسیدم
خوش آمد نیست این درها که سفتم در ثنای او
بجان او که نوک مثقب اندیشه ورزیدم
خوش آمد گوید آن نکوچشم بر سیمش بود یازر
من اندر صلب همت مرگ میل سیم و زر دیدم
شکوهش دارد اینک در لباسم پای بند آری
چو مرغ فقر دایم نغمه زن بر شاخ تجریدم
من و تارک طرازی هم بخاک پای او (طالب)
چه ذوق از افسر کسری چه حظ از تاج جمشیدم
الا تا نام محراب توجه در میان آید
مبادا جز خم ابروی او محراب امیدم