صاحبا برگ عیشت افزون باد
نقل آب و هوات میمون باد
دامن سایبان اقبالت
همچو بال هما همایون باد
ساقیان شراب رزمت را
سر خورشید ساغر خون باد
مطربان نوای بزمت را
زلف ناهید تار قانون باد
جاه را از اراضی ملکت
یک سپردار صحن گردون باد
ملک را از عساکر قدرت
یک غلوگاه ربع مسکون باد
عدل کآسایش تن جاهست
یادش اندر دل تو افزون باد
ظلم کآشوب خاطر ملکست
نامش از کشور تو بیرون باد
مهرهٔ مغز افعی فلکت
گره رشتههای افسون باد
یاغی چرخ تیغ در گردن
فرش آن درگه همایون باد
از نهانی خزانهٔ حدست
که متاعش همیشه افزون باد
دوستان را هزار جیب گهر
در زوایای سینه مخزون باد
دشمنان را هزار زخم الماس
در مسامات دیده مدفون باد
مملکت را یگانه معشوقی
لیلی دهر بر تو مجنون باد
چون شوی خامه زن عطارد را
از کف انگشت و خامه بیرون باد
رقم منشیانهٔ کلکت
چهره پرداز درّ مکنون باد
یک شمیم از شمامهٔ خلقت
مایهٔ صد رعاف گردون باد
فقرهٔ از لطافت نثرت
ناسخ نکتههای موزون باد
لفظ گوهر نژاد شادابت
شبنم غنچههای مضمون باد
اتصال دخول املاکت
بتصرف که یارب افزون باد
تهنیت کهنه سازد ار گویم
قدم ملک تازه میمون باد
دل مجروح فتنه در ملکت
بسر زلف امن مفتون باد
ز احتساب مهابت نهیت
کش سر تازیانه پر خون باد
خصم را اول انتعاش شراب
نشأء باز گشت افیون باد
دشمنت را چه غم ز طعن زبان
هم بطعن سنانت مطعون باد
تیغ پرگاریت شود چو محیط
نقطهٔ خاک مرکز خون باد
برگ نیلوفر است روی عدوت
هم ز سیلیت آسمان نگون باد
دوش کاندیشه بر سبیل خطاب
گفت قدرت قرین گردون باد
عقل زد بر در تجاهل و گفت
هان چه گفتی بگو همی چون باد
چون مکرر نمود گفتش عقل
قوت امتیازت افزون باد
کس، همیگفته خاصه وقت دعات
که محیطی بقطره مقرون باد
رو که لاف گزاف دانائی
خصم ارباب فطرت دون باد
صاحبا خصمت ار عنان تابد
سوی هامون بحکم جیحون باد
ور بجیحون شتابد از اثرش
دل جیحون دماغ هامون باد
خنجرت کان زبان مار قضاست
بهر اعدا ز کام بیرون باد
فیض گستر طبیب مملکتت
قدمش بهر خلق میمون باد
درد را با حمایت لطفش
بر دوا نصرت شبیخون باد
قوت بازوی معالجتش
قالبانگیز شخص مدفون باد
صد مسیحش بشغل عطاری
نسخه بند سفوف و معجون باد
گو فلاطون بمیر در خم خاک
حکمتش نایب فلاطون باد
بد ما را بمجلس خاصت
شوخی شاعرانه افزون باد
خاصه آن زرنگار سیم آرا
که بکلکش زمانه مفتون باد
طرح پردازیش بصفحهٔ سیم
کردهٔ طرح کلک بیچون باد
خصم را عکس شعلهٔ تیغت
باعث سرخ روئی خون باد
شخص غم در قلمرو عیشت
چون غریبان همیشه محزون باد
شستشوئی کتان خصمت را
جلوهٔ ماهتاب صابون باد
پیچد ار آسمان سر از خوانت
که نوالش ز حصر بیرون باد
طبق ماه و طاس خورشیدش
بهر قوت شبانه مرهون باد
زهر افعی بکام احبابت
نایب بادهای گلگون باد
دم عیسی بکشور خصمت
مایهٔ انتشار طاعون باد
دیو کردار طاعتت کوشد
روی مردانگیش گلگون باد
ور سلیمان خلاف اندیشد
از کف انگشتریش بیرون باد
راست گویم بعهد فکرت من
دوستدار و معاونت چون باد
آن همی تاج مدح بر تارک
وین همی میخ هجو در کون باد