طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹ - قصیده در مدح حاسدان خود گفته است

معاندان که مرا دلخراش انفاسند

بلفظ ناس و بمعنی تمام نسناسند

بزعم خود همه گلچین عقل و زآن غافل

که در مجاور گلزار دهر کناسند

ز اهل نظم شناسند خویش راهیهات

بین که این دو سه مجهول در چه و سواسند

اگر غنا گل جهل است عین استغنا

وگر نتیجهٔ علم است شخص افلاسند

بمستی عملیشان مخوان قدح کش فیض

که با خمار ابد بی نصیب ازین کاسند

همه بنفس نباتی و روح حیوانی

کنند زیست کجا از مقولهٔ ناسند

تمیزشان ز بهایم بدین بود کایشان

تهی ز حس و بهایم تمام حساسند

ز بس جمادی بر طبعشان نمی‌چسبد

جواهرم که جگر گوشه‌های الماسند

چو من ز ساده دلی تخم مهر افشانم

بسینه‌هاشان کز کینه خصم انفاسند

هنوز تخم وفا پارهٔ بدست منست

که این سیاه دلان در تجسس داسند

کنایه را اثری نیست در طبیعتشان

ز بس بطبع جمادی بری ز احساسند

باطلس سخنم دست رد نهند و سزد

که این خران همه سوداگران کرباسند

بجرم اینکه نمودند ره باهل سلوک

همیشه تشنه لب خون خضر والیاسند

بظاهر ار چه بزرگند لیک در معنی

چو طفل ساقطه حامل احقر الناسند

بزرگشان منگر ز آنکه عقرب کلکم

فشرده در دلشان نیش و غرق آماسند

تمام دیو نژادند و من عزایم خوان

ازآن چوسایهٔ من بنگرند و بهراسند

در آب دجلهٔ طبعم که قطره قطرهٔ آن

گزین چکیدهٔ این هفت واژگون طاسند

زنند غوطه توفیق غسلشان نشود

که از جنابت خاطر همیشه وسواسند

چو دانهٔ فند از جیب خوشهٔ فکرم

پی شکستن آن سنگدلتر از داسند

برند جان ز کفم چونکه منکر هجوم

چراکه اهل هجا گشت طبع را داسند

وگر بدشت هجا توسن قلم رانم

تمام در جلو من سیاه قیطاسند

بوصفشان جگر نطق را چه میکاوی

خموش (طالب) کاینان غریب اجناسند