طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶ - در مدح ابوالمظفر شاه عباس صفوی

ز مشرب تو می لعل فام را شرف است

پیاله راز تو فخر است و جام را شرف است

جهانیان همه یاران ز التفات تواند

زفیض تربیتت خاص و عام را شرف است

کف تو نور فشانست و ابر قطره فشان

از این دو نیک نظر کن کدام را شرف است

ز پای بوس تو ای شهسوار شیر شکار

رکاب توسن آهو خرام را شرف است

چو آستان تو بوسیدم آسمانم گفت

مقیم باد دلت کین مقام را شرف است

بنام فخر بود جمله نامداران را

تو آن قوی نسبی کز تو نام را شرف است

شرف بود من مداح پیشه را بکلام

ولی چو مدح تو گویم کلام را شرف است

ثنای تو خصمای کلام را فخر است

خطاب تو امرای عظام را شرف است

ز هول شیر دلان تو در مقام نبرد

روان رستم دستان و سام را شرف است

گل همیشه بهارست دولت تو بدهر

کز التفات شمیمش مشام را شرف است

از اینکه نام ترا بر جبین نگار کنند

خدیو مصر و خداوند شام را شرف است

از اینکه تیغ ترا فرق دشمنست نیام

ز عار تیغ نگویم نیام را شرف است

اگرچه بنده کم آید بدست چون (طالب)

بداغ بندگیت این غلام را شرف است

صفای شیشهٔ چرخ از شعاع کوکب تست

بلی ز پرتو خورشید جام را شرف است

از اینکه بر در دولت دو بنده اند ترا

ختائی و حبشی صبح و شام را شرف است

مدام تا که ز انوار حضرت خورشید

مر این مقرنس آئینه فام را شرف است

بطالعت شرف آفتاب ثابت باد

که از ثبات تو عالم تمام را شرف است