طالب آملی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - در مدح میر ابوالقاسم حکمران آمل

آنم که ضمیرم بصفا صبح نژادست

چون باد مسیحم نفسی پاک نهادست

فخرالشعرا طالب شاداب ضمیرم

کآوازهٔ نطقم گهر گوش بلادست

طرحی نزنم کان دلش ریزد نیرنگ

مدی نکشم کان نه سویداش مدادست

بی کاوش اندیشهٔ من خون معانی

در عرق دل فیض مهیای فسادست

توقیع به تقطیع ذوی الحکم خیالم

در کلک ارادت گهر افروز مرادست

فرمان همایون اولی الامر ضمیرم

در طی رقم دست در آغوش نفادست

گل باغچهٔ طبعم ارواح نسیم است

آذر کدهٔ فکرم خورشید رمادست

عیسی ز لبم نوش کند نیش کنایات

کو را هنر اینست که مشاطهٔ بادست

چندانکه مرا حسن هنر جلوه فروشست

اوراد فلک نغمهٔ چشمت مرسادست

چون رشته نگار آیم با گوهر تقریر

شادابی نطقم جسد آرای جمادست

چون صفحه طراز آیم با صفحهٔ تحریر

بیجانی کلکم شکن زلف سوادست

در گلخن من طبع فلاطون بسر انگشت

اخگر طلب از تودهٔ صد ساله رمادست

گلچین خرد سامعه را کز لب انصاف

صد نیش صمیخیش نهان در رگ گو بادست

سنجیدن افکار من و مبتذل خصم

آن لمس گل سوری و این خرط قتادست

تا گربهٔ عطری ز نفس گستری باد

بو برده که ناف قلمم نافه سوادست

خاک که دگر گربه کند بر سر فضله‌اش

اورا همه جمع آمده بر فرق ز بادست

یا بر دومین پایهٔ اوج عشراتم

و اینک عدد فنم از آلاف زیادست

بر هندسه و منطق و بر هیئت و حکمت

دستیست مراکش ید بیضا ز عبادست

و این جمله چو طی شد نمکین علم حقیقت

کاستاد علومست بر این جمله مزادست

تیر حکمی چون بکمان آورم اول

بر طبع فلاطون الهیم گشادست

باهیأتیانم چه کشاکش که بجینم

اقلیدسشان عامی نشنیده سوادست

زیبد که بجز آیت شکرم ننگارند

بر سقف سخن کز منش ارکان و عمادست

در سلسلهٔ وصف خطاین بس که ز کلکم

هر نقطه سویدای دل اهل سوادست

کلکم چو ز خط عقد نگار آید گوئی

گوهر کده‌ها در دل تاریک مدادست

پوشم سلب شعر چه دانم که تو دانی

کآن پایه مرا ثامن این سبع شدادست

آن گلبنم القصه که از هر گل شاداب

عطری دگرم در شکن طرهٔ بادست

وین جمله اثر نامزد طبنتم از چیست

از تربیت آصف دریاکف را دست

دستور زمان میر ابوالقاسم عادل

کز معدلتش ظلم نواگستر دادست

و آن ناظم اقبال که با تربیت او

شهبال هما نامزد بازوی خادست

آنجا که اثر جلوه دهد صلب بیانش

صد طفل پریچهر خرد ناطقه زادست

وآنجاکه نسب عرض کند شخص بنانش

صد کسری و خاقان سخن خامه ترادست

باد از سخطش لرزد آن نوع که گویند

فیض گهر نامه مخصوص حمادست

در رزم قضا قدرت و تقدیر شکوهست

در بزم ملک جبهه و درویش نهادست

تا گشته سهام سخطش جاذب مردم

چشم صف اعدا همه چون دیدهٔ صادست

در عهد سبکباری او خیل هیولی

از حمل صور بر لبشان نغمهٔ دادست

آنجا که دم از عطر زند طرهٔ خلقش

نکهت عرق ناصیهٔ مشک و زبادست

اینک بخطاب آمدم از وادی غیبت

وین شیوه عنان گردش شبر نگ سوادست

کلک تو نظام گهر کون و فسادست

یک رشحه ازو مبدا یک رشحه معادست

بر وفق مرادی صف ابنای زمان را

زآنسانکه ترا گیتی بر وفق مرادست

برموزهٔ کیمخت توهردانه که جوشید

عکسش گهر افسر کسری و قبادست

از ششدر غم خصم ترا نیست برون شد

با آنکه بهرسوکه نهد روی گشادست

از سدرهٔ رشک تو چوذات الصدر آرد

گردون زمنش اخگر حل کرده ضمادست

بالیده جهان از تو مگر سن نمو را

پایان رقم، از سر صد الف زیادست

والاگهرا، رمز رسا، موی شکافا

ای کز توکمین پایهٔ من سبع شدادست

هر روز بنظمی اگرت درد سرآرم

ظن می نبری کم صله مقصود و مرادست

خود دانی و، هم بر تو بتدریج شود فاش

کزمن بزر و مال چه خصمی چه عنادست

بیزارم ز آئینه که از گونهٔ زردم

هر لحظه نمودار زر معدن زادست

الفت نپذیرم بزر و سیم که پائین

بیگانگی جوهر انسان و جمادست

تا مردم اگر نیم رقم دن دل و طبعم

مخزون ثنا سنجی حکام جوادست

وین هم که بکلک از تو ندوزم رقم مدح

مهریست گریبان‌کش و باقی همه بادست

در ماتم و غم چون بنشینم ابدالدهر

کز اهل زمان خاطر طبعم بتو شادست