ای نمک خنده داده چین جبین را
شسته بخون جگر لب نمکین را
بسکه چو گل مایلی بچهرهٔ خندان
گوشهنشین دارد ابروان تو چین را
خاک بخود بالد از خرام تو آری
پای تو سر بر فلک رسانده زمین را
رشگ مه عارضت بخلق نماید
هم بدم صبح آفتاب نشین را
چهره بر افروز تا در آتش حسنت
سوزم ز اعضای دل شریفترین را
وه چه بلا سنگدل بتی که بگوشت
راه اثر نیست ناله های حزین را
چون پر طاوس دل مبارک دانی
سوختن بال جبرئیل امین را
زلف تو باد صبا نهد بمیان راز
ناف بپیچد ز رشگ نافهٔ چین را
رخش تو بادیست کز حرارت جولان
ساخته آتش هوای خانهٔ چین را
نو سفرانیم توشهٔ ره ما ساز
یکدو گرامی نگاه دستگزین را
شسته ز دل دوستیت خصمی اغیار
مهر تو رسم قدیم ساخته کین را
ظرف نگر پس شراب لطف تلف کن
تیر نظر ساز چشم حوصله بین را
باد غروری فتاده در سر زلفت
وای بجان بیدلان خاک نشین را
این چه دل آزاری و چه کینه شعاریست
هیچ جفا جو روا نداشته این را
درد دل چرخ را بگوش تو ره نیست
بلکه خروش وفغان عرش برین را
نیست امید گشودنیش همانا
زابروی من وام کرده زلف تو چین را
در نظرت کاینات پشه و مورند
آه چه سازد کسی غرور چنین را
دغدغه صاحبیت میشود الحق
میرسدت زآنکه بندهٔ شه دین را
نیّر اقبال پادشاه جهانگیر
کز گهرش خجلت است درّ ثمین را
آنکه بفرق کمال دست جلالش
نسبت خویش است تاج را و نگین را
بر ورق دل ز عدل او نتوان کرد
فرق زهم شکل مهر و صورت کین را
آینه در عهد تازهرویی خلقش
مینپذیرد مثال صورت چین را
نور فلک راست در کمین و ز بیمش
شیر نیستان فشرده گاو زمین را
گر نظرت بر دکان کوزهگر افتد
مشربهٔ زر کند سفال گلین را
گردون دارد چراغ مهر و تو داری
شمع خرد اعتماد دولت و دین را
با مدد شمع رأی او بتوان خواند
در دل شب سرنوشت چرخ برین را
شه بوجودش سکندرست که در تن
روح ارسطوست این وزیر متین را
لطف ازل سر بمهر داده بدستش
عاقلهٔ دور بین و رأی رزین را
باد دمش گر وزد بکلبهٔ حکاک
زخم قلم به شود بهسینه نگین را
زادهٔ آن کلک دید ابر که از چشم
رانده چو فرزند عاق دُرّ ثمین را
هیچ تن از خسروان بخواب ندیدست
غیر جهانگیر شه وزیر چنین را
شخص عدالت توئی تو نیک شناسی
مرتبهٔ این وزیر عدل قرین را
حصن فلک را کلید عقل تو بگشود
تا بگشاید چو حصنهای حصین را
شعلهٔ اسلام شد بلند بعهدت
ای بتو روشن چراغ شرع مبین را
تا بمقامی که در حضور برهمن
سجده کند دود کفر آتش دین را
در دل عاشق نشاط عهد تو گردد
مانع تأثیر نالههای حزین را
از شرف خاکبوس نعل سمندت
دغدغهٔ آسمانی است زمین را
نقش قدم سایه بر سر افکند از بس
پایه بلند از تو گشته سایه نشین را
گرد رکابت ز جا بناز بجنبد
گر بسجودش برند ماه معین را
خصم ترا دل نزار و غصه همینست
گو بخور این لقمهٔ نزار و سمین را
حاسد جاهت ز بسکه مار سرشتست
خاک غذا باشد آن خسیس لعین را
نان جو و سرکه چون طلب کند از بخت
گر بمثل یابد آن، نیابد این را
تر نکند بهر نان خورش گه تشویر
سرکه فروش جوینش قرص جوین را
لوح ضمیرت ز بس چو آینه صافیست
حسن کمال تو برده عرض یقین را
در دم اندیشه چون به خنصر اقبال
چرخ دهی خاتم سهیل نگین را
رنگ پذیرد جهان عقیقوش از بس
لمعه فرو گیرد آسمان و زمین را
گرد میفشان ز طرف دامن اجلال
هین که فلک شستشوی داده جبین را
درد سر چرخ را دواست مکن پاک
صندل پیشانی سپهر برین را
مکر و حیل بسکه خوار گشته بعهدت
شیر فراموشکرده طرز کمین را
مال پرستان که همچو سینهٔ معدن
غوطه بزر دادهاند جوف زمین را
زیر لب از دهشت سخای تو بر سر
فاتحه خوانند گنجهای دفین را
نسبت خویشی به آستان تو دارد
پایهاز آن شد بلند چرخ برین را
رخش تو با سینهٔ چو گردن طاوس
ساده شمارد سرین آهوی چین را
خاک جهد بر فلک ز نعلش گوئی
ضرب سمش تازیانه ایست زمین را
تا نشود مانعش ز گرمی رفتار
میکشد از دست باد دامن زین را
دست زنان چون همی بشیهه درآید
زهره کند آب بند شیر عرین را
سهم تو دارد بدل که با همه شوخی
می نشکافد بسم عروق زمین را
ورنه بیک دم زدن برافکند از روی
پردهٔ ناموس گنجهای دفین را
ای اثر ظلم در زمان تو نایاب
عدل تو معمور کرده خانهٔ دین را
شادی عهدت بعیش کرده هم آغوش
خاطر اندوهگین و جان حزین را
شغل دعای توفرض بر همه خلق است
خاصه مناجاتیان گوشه نشین را
تا بود از مرکز و زدایره گفتار
حکم شناسان دور چرخ برین را
باد درون حصار مرکز عمرت
دایرهٔ انتها شهور و سنین را