هاتفم داد مژدهای از نو
که بکش جام و ناامید مشو
می بکش می که میرود بر باد
تخت جمشید و تاج کیخسرو
رهنمایی به رهرویی میگفت
خاطر از توشه جمع ساز و برو
آن چنان رو که درنمانی خشک
چون بکوبند کِشته را بدرو
گر سراسر جهان رفیق شوند
بیتوکّل به هیچ راه مرو
آن که دادت مؤنت گندم
کی ستاند به جای گندم جو
تا نخیزی ز خاک ذرّه صفت
کی کند ذرّهپروری پرتو
تا دهندت نجات چون مجذوب
راستی پیشه ساز و راست برو