ای سر سروقامتان خاک ره نیاز تو
عجز تمام خوشنما در بر کبر و ناز تو
چشم امید در رهت بیشتر از ستاره شد
تا به که افکند نظر نرگس عشوهساز تو
در دل غنچه تا ابد خندهٔ گل گره شود
گر نرسد به خاطرش خنده دلنواز تو
آب حیات در جهان نام گلآب و گل شود
پردهنشین اگر شود در دل غنچه راز تو
روز قیامت از خدا خواست که سایه افکند
بر سر سروقامتان قامت سرفراز تو
چشم زمانه فتنهجو دشمن و دوست منتظر
تا چه قیامت آورد این سفر دراز تو
سنبله فلک شود بوتهٔ نسر طایرش
عزم شکار چون کند همّت شاهباز تو
ناظر جسر آن جهان در پل روزگار هم
ره به صبا نمیدهد تا نبود جواز تو
صبر کنم وفا کنم از ته دل دعا کنم
دور شود ز جان ما دوریجانگداز تو
دیده آفتاب را خیره نمود جبههاش
قامت هر که چون فلک خم شده در نماز تو
از دل بحر این غزل موج نزد تخلصم
شکر که هست و بود من گشته فدای ناز تو