مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۷

نیم جو معتقدِ طاعتِ بی‌گریه مشو

نرسد کِشتهٔ بی‌آب به سر حد درو

من نگویم که ز پیمانه‌کشی توبه مکن

هر چه خواهی بکن از گریه مستانه مشو

بطلب جام شراب از لب ساقی و ببوس

که به این دست توان یافتن از عمر گرو

هم در این دایره شد تخت سلیمان بر باد

جام جم خواه و نظر کن به سر کیخسرو

صاف‌دل باش در این حلقه تو هم چون خورشید

تا به عالم فکند شمع جمالت پرتو

پیر دهقان چه نکو گفت به نوباوهٔ خویش

کای پسر خوشهٔ گندم نشود دانهٔ جو

جز خدا هیچ کس از حال کسی آگه نیست

کِشت و کار همه معلوم شود وقت درو

دهر هر روز تو را تازه‌تر آید به نظر

چه بدن‌ها که نپوسند در این کهنهٔ نو

بشنو این نکته که از خضر به خاطر دارم

که به هر حرف در این بادیه از راه مرو

کار مجذوب در این پرده نه صوت و غزلست

کار با کار شود راست نه با گفت و شنو