مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴

رویی‌ست که عالم از تو دیده

یا گلشن هیچ کس ندیده

در گلشن عارض تو چشم است

تا آهوی خود به خود رمیده

زلف است در آن میان پریشان

یا سنبل هیچ کس ندیده

در بازی طاق و جفت طاق است

ابروی مقوس کشیده

ناز است که سر کشیده از ما

یا قامت سرو نورسیده

حال دل بی‌دلی چه پرسی

صیدیست به خاک و خون تپیده

کی ناله ما رسد به گوشت

گوشیست که ناله‌ها شنیده

خاموشی ما همه زبان است

چون رنگ شکسته پریده

بازآی که چشم باز مجذوب

بی‌روی تو روی خوش ندیده