خویش را رسوای شهر و کوچه و بازار کن
همچو من با سادهرویان عشق ورز و کار کن
سادهرویان را اگر کمتر به بازار آورند
نوخطان را بین و سیر حسن جوهردار کن
خیر خود در هر چه بینی با خلافش خو مگیر
یار چون ساقی شود از توبه استغفار کن
پیش از آن آتش که زاهد را کند پاک از ریا
خویش را با آتش عشق بتان هموار کن
دولت بیدار عاشق جز دل بیدار نیست
چشم خود را پاسبان دولت بیدار کن
نالهفرسا کن دل با درد و غم پیچیده را
یا نسیم صبحدم این غنچه را بیدار کن
چشم اگر داری که بر بالای چشمت جا دهند
همچو ابرو از شهادتهای بد انکار کن
دیدهات هر چند نابینا ز کنه قدرت است
آن قدر باری که میبینی به عجز اقرار کن
تا به کی دل را ز بدخواهی مکدّر میکنی
یک دعای خیر هم در حق این بیمار کن
سبحه را زنّار کردن شیوه اسلام نیست
برهمن شو راستی یا ترک این زنّار کن
در طریقت مسجد و میخانه در یک خانهاند
رو به هر در میکنی مردانه باش و کار کن
تا شوی مجذوبوار از قید خودداری خلاص
وجد صوفیسوز را در خانه خمّار کن