مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸

میروم تا گریه‌ای در دامن هامون کنم

تحفه‌ای من هم نثار تربت مجنون کنم

نیست رخصت ورنه بتوانم به زور اشک و آه

بحر را بی‌آب سازم دشت را جیحون کنم

کو غم عشقی که در خاطر نشیند کوه کوه

تا ز رشک بی‌غمی خون در دل گردون کنم

دولت بیدار آن باشد که در بزم وصال

دیده را آیینه دار حسن روزافزون کنم

هیچ گفتم آن دهان را لب به دشنامم گشود

خاطرش از هیچ میرنجد ندانم چون کنم

بی‌لبش جز خون دل خواهم نباشد در نظر

ساغرم خالی چو گردد دیده را پرخون کنم

دلبرم طفلست و از حال رقیب آگاه نیست

دوست از دشمن نمیداند ندانم چون کنم

جوهر دل را نشاید بی‌گداز آیینه ساخت

این خیال خام را باید ز سر بیرون کنم

خواجه را گفتم فروتر شو به فکر مال خویش

تا خبردارت ز احوال زر قارون کنم

غم مخور مجذوب تمهید جنونی کرده‌ام

باز میخواهم به یک ساغر تو را ممنون کنم