خیز تا بر در میخانه گذاری بکنیم
با لب مغبچهای دفع خماری بکنیم
راه ظلمات لب و چشمه حیوان دور است
التماسی ز لب لعل نگاری بکنیم
ما همان به که در این دایره حیرانی
خویش را محو رخ لالهعذاری بکنیم
نیست در انجمن وعظ به جز غصه و آه
عیش آن است که با مهر نگاری بکنیم
در مقامی که به یاد لب او می نکشند
زآن میان مصلحت آن به که کناری بکنیم
ما ندانیم پریشانی ما تا کی و چند
تا سر زلف تو خوب است قراری بکنیم
عمر نقدیست که البته ز کف خواهد شد
خوشتر آن است که صرف غم یاری بکنیم
خواب را سر ده و برخیز که با دیده باز
شاهبازی برسانیم و شکاری بکنیم
عمر مجذوب نه این روز و شب و سال و مه است
عمر آن است که صرف غم یاری بکنیم