مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

چشم تر آخر به رویش بی‌نقاب انداختیم

دامن آلوده‌ای بر آفتاب انداختیم

اشک ما را با غبار دل نشاط دیگر است

ای خوش آن صندل که ماهم در گلاب انداختیم

عقل دوراندیش را دیدیم جز بیچاره نیست

این کتاب پر غلط را ما به آب انداختیم

همچو خواب آهوی فیض از چشم ما رم کرده بود

در کمینش خویشتن را ما به خواب انداختیم

باز با صد بی‌قراری بهر آن یک‌دانه خال

مرغ دل را خوش به دام اضطراب انداختیم

بی‌شکار از حلقهٔ خود دست نگشاید کمند

ما سر زلف تو را در پیچ و تاب انداختیم

غصه را با خون دل پیوسته بر سر میکشم

ای خوش آن افیون که ما هم در شراب انداختیم

تیر عاشق در کمین‌گاه ظفر جز آه نیست

صید را ما با دعای مستجاب انداختیم

سیر دارد دامن این دشت اما از کنار

ما نظر از دور بر موج سرآب انداختیم

تا هوای سلطنت مجذوب را بر سر فتاد

خویش را بر آستان بوتراب انداختیم