توبه کردم که دگر توبه ز صهبا نکنم
درِ غمهای جهان را به عبث وا نکنم
ساقیا مایه غم عقل کجاندیشهٔ ماست
می بده تا دگر اندیشه بیجا نکنم
من هم از قهقهه چون خنده مینا شب و روز
خون چرا در دل این گنبد مینا نکنم
غم دنیای دنی دشمن دین و دل ماست
نیست مردی که علاج غم دنیا نکنم
ناکسم گر به هواداری آن زلف دوتا
پنجه در پنجه مردافکن جوزا نکنم
من که اشکم همه جا گنج گهر کرده روان
خنده چون بر زر کمخرج ثریا نکنم
همه را فقر و فنای همه روشن شده است
از تو هم جز تو همان به که تمنّا نکنم
شمع رخسار تو فرمود که در روز الست
کار پروانه کنم من هم و پروا نکنم
صبر و هوش و خرد و دین و دلم رفته ز دست
نروم تا همه را پیش تو پیدا نکنم
آن هنر نیست که بد بینم و گویم هنر است
هنر آن است که بد بینم و رسوا نکنم
عقل آن است که با عقل به آبش بدهم
آن شنا را که به اندازه دریا نکنم
کربلا گر چه ربود از دل مجذوب قرار
من چرا در نجف آسوده تماشا نکنم