مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷

پر گذشتم به تماشاگه انسان و ملَک

سیر کردم همه خوبان جهان را یک یک

قد به رعنایی سرو تو ندیدم به خدا

لب به شیرینی لعلت نمکیدم به نمک

دوش گفتی دهن تنگ مرا هیچ که گفت

باز اندیشه‌ام از حرف تو افتاده به شک

عهد و پیمان لبت هیچ زیادم نرود

من نه آنم که فراموش کنم حق نمک

خط سبز لب ساغر به همین مضمون است

دور جام است علاج غم دوران فلک

شوق میخانه گرت هست نشانت بدهم

چون ز مسجد گذری یک دو قدم بیشترک

حکم استاد ازل از پی تادیب تو ساخت

مکتبی را که در او چنبر چرخ است فلک

شکر او بر همه واجب ز ازل تا به ابد

نعمتش بر همه باران ز سما تا به سمک

نتوان حق کسی را به فسون باطل ساخت

ظلم جز لعن چه حاصل برد از باغ فدک

اوست مجذوب پناه تو به هر جا که روی

دل قوی دار و به شادی برو الله معک