صیقل مرأت دل صهبای گلفام است و بس
کیمیای خوشدلی در حقه جام است و بس
گفتهای میآیم و از بوسه کامت میدهم
خوشدلم با آن که دانم محض پیغام است و بس
آن چه عمر بیبدل را میشود نعم البدل
باده گلگون و معشوق گلاندام است و بس
می به دست آور که اینک روزگار از دست رفت
غبن فاحش پیش مستان غبن ایام است و بس
نیست آسان از ریا خود را مبرّا ساختن
این هنر مخصوص رند دردیآشام است و بس
خط آزادی به دستت در گرفتاری دهند
دانهٔ آسوده کی در حلقهٔ دامست و بس
حرص دنیا را ز آسایش نباشد بهرهای
نشئه کردار این می تلخی کام است و بس
پر نزد مرغ نگاهت در فضای کوه قاف
خود نظر تنگی مگو عنقا همین نام است و بس
نیست مجذوب تو را از غیر چشم التفات
میپرستان را نظر بر رحمت عام است و بس