مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵

بشنو این نکته که محکوم تو باشد همه چیز

پیش او خوار شو و در همه جا باش عزیز

رهرو کعبه دل را که پناهش به خداست

آسمان تخت روان است و توکّل همه چیز

حق و باطل نشناسد دل ناصاف ز هم

نیک و بد را نکند آینه در زنگ تمیز

تا دل‌آزاری موری ز تو صادر نشود

مار هم با تو ندارد سر پرخاش و ستیز

غره منشین که بهای دو سه گز کرباس است

باغ و بستان و غلام و شتر و اسب و کنیز

جانب قبر مکن هرزه غضبناک نظر

که از این ورطه همان شد به خدا راه گریز

صرف کن حاصل خود را به تأنی چون بحر

همچو سیل‌آب به یک باره به صحراش مریز

آخر اصراف خجالت کشد از یک دینار

دائم امساک بود خوارتر از نیم پشیز

تا جوانی نکنی پیر جوان ننمایی

بی‌بهاری نشود فصل خزان رنگ‌آمیز

به شکرخواب مده فیض سحرخیزی را

که نباشد شکری همچو نفسِ شُکر‌آمیز

فیض بیداری صبح است که در صحن چمن

غنچه خندان شود و باد صبا غالیه‌بیز

این ولایت نظر از شاه ولایت دارد

همچو مجذوب از آن فخر کنم بر تبریز