مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

کمند زلف کجت کرده ماه را تسخیر

نگاه صف‌شکنت آب کرده زهره شیر

ز دام زلف بلندت که میتواند جَست

که میکشند در این حلقه ماه در زنجیر

هزار حلقه و هر حلقه‌اش هزار شکن

فدای هر شکنش همچو من هزار اسیر

تو خواه در قفسم دار و خواه در گلشن

که من به دام تو افتاده‌ام به نیم صفیر

غمت که از غم دنیا و آخرت طاق است

خلاص کرده مرا از غم قلیل و کثیر

چو عارضی‌ست لباس همه چه کهنه چه نو

چو رفتنی‌ست حیات همه چه زود چه دیر

به عمر رفته تأسف چه سود می‌بخشد

برون چو رفت دگر باز پس نیاید تیر

چه دل نهیم به این کهنه دیر تنگ خراب

که عنقریب کنندش ز خشت ما تعمیر

دلی که داده جهانش به آب و رنگ فریب

شکفتگی نشناسد چو غنچه تصویر

به کار هم همه اجزای دهر در کارند

به یکدگر همه را بسته‌اند چون زنجیر

بهشت را به تصور نمیتوان سنجید

ضمیر صاف‌دلان را مگر کنم تصویر

بهشت را به تمنّا نمی‌دهند به کس

مگر به بنده خوش‌اعتقاد پاک‌ضمیر

ز راز انجم و افلاک آن کس آگاه است

که بسته این همه دیوانه را به یک زنجیر

به هر چه خیر تو باشد شتاب کن مجذوب

که گفته‌اند بسی آفت است در تاخیر