مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸

حسن خوبان را حیا باید نگهبان ای پسر

از حیا سرخ است دائم روی خوبان ای پسر

با جمال عالم‌آرا دورگردی خوش‌نماست

آفتاب از دور میگردد درخشان ای پسر

صیقل آئینه آئینه رویان آب‌روست

این چراغ از آب میگردد فروزان ای پسر

تا توانی رم کن از هر کس به جز مجذوب خویش

رام مجنون باش چون وحشی‌غزالان ای پسر

جز به خط سبز خود کام لب می‌گون بده

تا به کام خضر باشد آب حیوان ای پسر

آن که می‌گویند آن باید بتان را آن حیاست

نیست آن خندان شدن با این و با آن ای پسر

با هوسناکان دل صاف و نگاه پاک نیست

با تو گفتم بارها پیدا و پنهان ای پسر

خنده پنهان گل در انجمن‌ها گفته شد

از زبان خلق جستن نیست آسان ای پسر

آن دل نازک ندارد تاب آه دردناک

بیش از این مجذوب را از خود مرنجان ای پسر