مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶

عشق دریایی‌ست من چون موج در وی بی‌قرار

موج را در بی‌قراری‌ها نباشد اختیار

من نمی‌گویم که دادند اختیار کل تو را

یا نه پنداری که هستی همچو دست رعشه‌دار

اختیار جزِئی داری که گویی هست و نیست

همچو آن ماهی که خود آید فرود از آبشار

از ره انصاف آن صوفی به صاحب‌باغ گفت

اختیار است اختیار است اختیار است اختیار

عقل خود را از گداز عشق جوهر‌دار کن

کآتش از آهن تواند ساخت تیغ آب‌دار

عقل پرتدبیر را هرچند اسباب است جمع

عشق سامان‌سوز را هر چند بیکاریست کار

تندباد عشق بیش از شعله ادراک عقل

میتواند عالمی را سوختن با یک شرار

چون گذارت بر لب و دریا فتد از راه دل

با توکل دل به دریا کرده خاطر جمع دار

دست و پایی در کنار بحر تا هستی بزن

دل به دریا چون کنی سرده شنا را بر کنار

گر چه از طرز غزل گفتن به دور افتاده‌ام

می‌توانم باز آمد چون که دارم اختیار

سایه دارم پیش تو ای آفتاب سایه‌دار

تا تو بالا می‌کشی من چون نگاهم سایه‌وار

ماه را هرگز ندیدم سرو قد و لاله رنگ

یا که خورشیدی بگیرد بر سر سروی قرار

هر کجا هستم خیالت سیر گلزار من است

زلف سنبل چشم نرگس چهره گل عارض بهار

گریه‌ام را در حضورت آب و رنگ دیگر است

با گل خورشید رنگین‌تر نماید لاله‌زار

از کف مجذوب ما دل ساده‌رویان می‌برند

از کف من خط عنبرفام و حسن سکّه‌وار