شبی به دیر مغانم فتاد راه نظر
شدم به پیش که بینم به دیر چیست خبر
شکفته مغبچهای جام می به کف میگفت
بیا که قوّت دل بخشد و صفای بصر
نگاه کردم و چشمم به شعلهای افتاد
که برق خرمن دل جَست از او به جای شرر
گذار مرغ نگاهم فتاد تا به رُخش
سمندری شد و زآتش برون نرفت دگر
ز اضطراب نگاهم به دور عارض او
چنان فتاد که پروانه را به شمع گذر
نگاه دایرهای هاله بود و رویش ماه
دلم به دایره افتاد و سر نکرد به در
چه گویمت که چه دیدم ز حسن کافر او
تبارک الله از آن روی همچو قرص قمر
به عزم غارت دین کرده زلف را زنّار
به قصد بردن دل تنگ، تنگ بسته کمر
سخن تمام نمک چون سلام صاحب حسن
نگه تمام ادا چون علیک اهل نظر
روان ز راه نظر با روان و دل آمیخت
محبت لب و دندان او چو شیر و شکر
بگفتمش که چه باشد بهای جامت گفت
ردا و سبحه بیاور اگر نداری زر
ردا فکندم و آن بادهٔ مصفّا را
گرفتم از تو چه پنهان کشیدمش بر سر
شراب ناب مگو آتشی به دستم داد
که تا به لب زده تبخاله کرد کام جگر
حرارت می و تاب جمال و آتش عشق
گداخت نخوت چل ساله را به بیم نظر
دگر ز دیر مغان کس کجا رود تو بگو
شراب و شاهد و ساقی و شمع و روی پسر
مقیم دیر مغانم کنون و بیخبرم
ز وجد و چرخ و اصول و سماع و کار دگر
غرض فسانه عشق است ور نه ای مجذوب
چه می؟ چه دیر؟ چه آتش؟ چه عاشقی؟ چه پسر؟