مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳

ساقیا آن آب گلناری بیار

غم مخور برخیز تا داری بیار

آن بلای ننگ و نام و زهد را

از برای رند بازاری بیار

گریه را می بر سر کار آورد

سوختم از ننگ بیکاری بیار

تا به کی دل از ریا باشد کثیف

یک سبو زآن آتش جاری بیار

چشم من هر چند می خواب آورد

کرده‌ام پر مشق بیداری بیار

باده هر چند آفت هوش است و عقل

ما نمی‌خواهیم هشیاری بیار

خمره دل در عقابین غم است

مژده‌ای زآن پیر فرخاری بیار

غم ز خاطر با می لعلی ببر

یا خبر زین سقف زنگاری بیار

آب‌رو خواهی طمع را سر ببر

ور نه تاب خفّت و خواری بیار

تا توانی پشت خصم خویش را

بر زمین سختش به همواری بیار

از طبیب عشق اگر پرسی نشان

هست و در کار است بیماری بیار

تا توانی بر درش مجذوب‌وار

اشک و آه و ناله و زاری بیار