مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴

از تماشای جمالت باغ رضوان ساختند

این خبر شد پهن عالم را گلستان ساختند

پیش ابروی کجت کردند طرح قبله راست

نسخه از روی خوشت بردند و قرآن ساختند

گرد راهت شد فلک کردند قدرش را بلند

خاک پایت شد زمین بردند و انسان ساختند

بارگاه عزتت را آسمان شد آستان

آستانت پاسبان می‌خواست کیوان ساختند

تا نباشد منکر روز قیامت هوش ما

سرو قدت را به صد تمکین خرامان ساختند

از سر جان بی‌سبب  برخاستن آسان نبود

لعل خندان تو را شیرینتر از جان ساختند

تا شود روشن به عالم حجت اقبال ما

ذرّه مهر تو را خورشید تابان ساختند

تا عیان گردد که انگشتر سلیمان از که داشت

بهر سلمان ابر را تخت سلیمان ساختند

پرتوافکن شمع رخسار تو شد بر نخل طور

تا چراغ نخل موسی را فروزان ساختند

سجده‌ها کردیم ما روزی که در سر کار دوست

خلعت مهر شما را نور ایمان ساختند

وعده شد هر بیت را مجذوب بیتی از بهشت

در همان مجلس که حسّان را ثناخوان ساختند