مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰

کی وعده‌های لعل تو از یاد میرود

کی ذوق شادی از دل ناشاد میرود

حسن تو از خط تو یکی در هزار شد

کی آب و رنگ حسن خداداد میرود

سودای عشق فایده‌ها دارد از زیان

این جا شکار از پی صیاد میرود

سررشتهٔ شمار نفس را نگاه دار

عمر عزیز توست که بر باد میرود

ناچار میروند اگر شاه اگر گداست

درویش بی‌علاقه یقین شاد میرود

اندیشه نیست نالهٔ شب را ز راه دور

بیدار شو که فرصت فریاد میرود

هر چند در کفت (گفت) قلم اختیار هست

حرفی ز نقطه‌ریزی استاد میرود

یک جوی شیر تا بر شیرین کند روان

صد دجله خون ز دیده فرهاد میرود

صد سال اگر جفا و مشقت کشیده‌ای

روز شکفتگی همه از یاد میرود

مجذوب خود سر از پی حافظ نمیرود

این حرف در شفقت استاد میرود