مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

آن زمان بهره ز نقل و می و جامت باشد

که لب ساقی خوش‌لهجه بکامت باشد

خواستی عاقبت کار تو محمود شود

فکر معشوق بکن گر چه ملامت باشد

چون دهی دل ز کف آهوروشی پیدا کن

که گریزان ز برت گردد و رامت باشد

در رهت مسجد و میخانه بسی ساخته‌اند

تا از این هر دو سرا میل کدامت باشد

ره به میخانه پاکان چو برد چشم و دلت

گر به پاکی نخوری باده حرامت باشد

به ادب گر سوی می‌خانه و مسجد گذری

چشم من حاصل کونین بکامت باشد

تا به عزت به همان جای خودت جای دهند

مکن آهنگ همان جا که مقامت باشد

کی توانند که انگشت به حرف تو نهند

گر کمال تو مطابق به کلامت باشد

ای که اقبال تو را بدرقه شد نیّت خبر

تا ابد سکه توفیق به نامت باشد

خاک صحرای نجف باش تو هم چون مجذوب

تا همان سجده مقبول تمامت باشد