فروغ همت خم را نه ساغر نه سبو دارد
در این میخانه هر کس جا به قدر آبرو دارد
بیا در گوشه میخانه ما مشق همت کن
شراب است آن که دائم آدمی را سرخرو دارد
ز دستت تا برآید شاد کن از خویش دل ها را
خدا خیرش دهاد این شیوه را ساقی نکو دارد
دل آزاری مکن یا با خدای خویش یکرو کن
که آه گرم از هر دل که خیزد رو به او دارد
نداری گر زبان، با بیزبانی عرض مطلب کن
خموشی هم در این درگاه راه گفتگو دارد
ز هر دل شاهراهی تا دیار دوست میبینم
ولی عاشق ره بسیار نزدیکی به او دارد
بجو چندان که خود آید بدست آن گوهر نایاب
به جستن گرچه نتوان یافت اما جستجو دارد
نمیدانی جنون آیینه دل را چه میسازد
نمیگویم چرا دیوانه با خود گفتگو دارد
سراسر گشتهام بازار پر از هیچ دنیا را
هوس دکان رنگینی ز خوان آرزو دارد
به دشمن تا نماید جوهرت چون تیغ عریان شو
که جوهر تیغ را در هر مصافی سرخرو دارد
اثر مجذوب مال گریه وقت سحر باشد
که گوهر در جهان قیمت به قدر آبرو دارد