سر پا برهنگان که دم از کبریا زنند
مردانه پای بر سر کبر و ریا زنند
مستان که میکشند سبوی بساط عیش
ساغر کشان شیشه غم را صلا زنند
گر بینواست دل ز نوا مطربان عشق
هر گوشه نغمه به مقام نوا زنند
دست از جهان کشیده گدایان کوی دوست
بر تخت و تاج قیصر و فغفور پا زنند
خلوت گزیدگان سراپرده قبول
کی دست رد به سینه مرد خدا زنند
شاهنشهان کشور تجرید از فنا
هر صبح و شام خیمه به ملک بقا زنند
گمگشتگان که طالب راه هدایتند
دست طلب به دامن آل عبا زنند
آنان که برده حسرت دنیا به زیر خاک
سر برکُنند و نعره واحسرتا زنند
روشندلان که نور علی هست کامشان
مردانه گام در ره صدق و صفا زنند