هر کس نه به عشق از سر اخلاص قدم زد
از پای درافتاد و به سر دست ندم زد
آن یار عربزادهٔ ما بین که دو ترکش
یغمای عرب کرد و شبیخون به عجم زد
خون دل عشاق ز مژگان سیه ریخت
آن دم که میان دو سپه چشم به هم زد
کردم ز طبیبی طلب داروی غم گفت
بایست که از تیشهٔ می ریشهٔ غم زد
در مذهب رندان بتر از کفر دورنگیست
بایست که دم یا ز صمد یا ز صنم زد
از خوان فلک دست فرو شوی دلا چند
بتوان چو مگس دست به سر بهر شکم زد
چون جوز مرا مغز سر از کاسه برون شد
از بس که فلک بر سر من سنگ ستم زد
خاموش صغیرا که بد اندر ید حکمت
آن خام که بر صفحهٔ تقدیر رقم زد