عقل و هوشم رفت تا آن تندخو خنجر کشید
کاروان گردد روان جایی که آتش سرکشید
دست افسوس است زنجیر نگه در کوی بخل
حلقه نتواند خموشی را ز گوش کر کشید
چشمه آئینه را پر کرد از آب حیات
انتقام خویش را از خضر اسکندر کشید
در دل او نالهام هرگز نمیسازد اثر
صفحهی آئینه را کی میتوان مسطر کشید
قطرهی آبی که بحر انداخت در کام صدف
از گلویش ناگذشته، در عوض گوهر کشید
از سپند من گریزان گشت آتش همچو برق
رخت هستی را سمندر زیر خاکستر کشید
کهکشان را برق آهم موی آتش دیده کرد
اژدهای نالهی من آسمان را در کشید
بر حواس اهل دولت نیست هرگز امتیاز
کلک من یکسر خط بطلان به این دفتر کشید
آتشی از روی دل آئینه را زنگار کرد
انتقامی را که در دل داشت از جوهر کشید
نیک و بد را میکند اهل بصارت امتیاز
کی توان خرمهره را بر رشتهی گوهر کشید
زخم خون آلوده مرهم را نمیسازد قبول
خاک پای یار را نتوان به چشم تر کشید
سیدا! آن گل تبسمریز آمد در چمن
غنچههای باغ را بلبل به زیر پر کشید