تو به دستی که به تیر مژه دل میشکری
عالمی صید نگاهت شده تا مینگری
ترک تیرافکنت از تیغ تغافل ریزد
خون صد واسطه تا از سر خونی گذری
پیش کس قصه اسرار دهانت نکنم
آن نسیم است که بر غنچه کند پردهدری
تا پراکنده شبه سیم تو بر درج عقیق
ریزد از جزع یمانم همه لعل جگری
حسرت بال و پرم بود که در دام افتم
این زمان میکشدم حسرت بی بال و پری
تا چه سری است دهان تو که صد مصر، شکر
باشدش تعبیه در تنگ بدین مختصری
غنج طاووسی رفتار تو گر بیند باز
دیگر اندیشه رفتن نکند کبک دری
خواجه را علت عیبم شده سدِّ ره بیع
زادک الله چه سپاس آرمت ای بی هنری
بیند ار دایره خط تو پیرامن روی
گرد خود حلقه کشد فتنه دور قمری
مهر ترکان نرود از دل یغما ناصح
مدم افسون که برون ناید از این شیشه پری