در خون دیده گشته تنم بسمل تو نیست
زین مرحمت ملاف که کار دل تو نیست
از آبگینه حوصله ما تنکتر است
صبر از دلی طلب که درو منزل تو نیست
گویا دوانده ریشه نهال محبتم
میبینم از تو آن چه در آب و گل تو نیست
زین پیش شیشهی دل ما هم ز سنگ بود
بینسبت، آشنا دل ما با دل تو نیست
بییار مانده روی تو از بیم خوی تو
ورنه کدام کس که دلش مایل تو نیست
بس جانگداز میگذرد سرگذشت شمع
پروانهی نسوخته در محفل تو نیست
خون تو را چه قدر؟ «نظیری» خموش باش!
این بس که دعوی از طرف قاتل تو نیست