الهامی کرمانشاهی » شاهدنامه (چهار خیابان باغ فردوس) » خیابان چهارم » بخش ۲۵ - رزم یزید ابن انس با لشگر ابن زیاد

هم از مرگ عامر که بُد خالِ او

به تیغ براهیم ناوردجو

رخ از کین مختار چون سندروس

همی زد به هم دست و گفت ای فسوس

وزآن پس به بر خواند آن پر فساد

پی چاره جویی عبید زیاد

بدو گفت: با لشگری بیشمار

از ایدر سوی کوفه شو رهسپار

به زور و زر و مکر و دستان برآر

ز مختار و از پور اشتر دمار

سرِ آن دو تن را روان کن به شام

چنان چون سر سبط خیرالانام

به کوفه درون نارِ کین برفروز

بده داد کشتن در آنجا سه روز

بود هرکه او پیرو بوتراب

به سر برنما خانمانش خراب

وزآن پس تویی مرزبان عراق

مجو با عراقی سران، جز نفاق

ستمگر عبید زیاد پلید

زفرمانده شام چون این شنید

یکی لشگر آراست چونانکه خواست

درفش ستم را ز نو کرد راست

برون آمد از شام با لشگرش

یکی چتر فرماندهی بر سرش

چو از ره به نزدیک موصل رسید

ز کارش خبر، عبد رحمن شنید

که از سوی مختار آن نامدار

به موصل درون بود فرمانگزار

بدانست کو با وی‌اش پای نیست

زدن با فزونتر ز خود رای نیست

ز موصل به تکریت بنمود جای

یکی نامه بنوشت آن پاکرای

به مختار و دادش خبر از پلید

چو مختار برخواند لب برگزید

یکی نامه بنگاشت زینسان بدوی

که ای پر هنر مرد پاکیزه خوی

بمان با سپاهت به تکریت در

که تا از من آید به پیشت خبر

یزید انس را سپس پیش خواند

از آن کار با وی سخن باز راند

بدو داد پس میر شمشیر زن

هزاری سه از لشگر خویشتن

ابا لشگر خود یزید دلیر

ز کوفه برون تاخت توسن چو شیر

به جایی رسیدند مردان دین

که بد باتلی نام آن سرزمین

زدند اندران دشت پرده‌سرای

خروشید کوس و بغرید نای

چو آگاهی آمد به ابن زیاد

از آن لشگر و پیر پاک اعتقاد

ز مردان شمشیر زن شش هزار

همه ناوک انداز و خنجر گزار

فرستاد زی رزم فرخ یزید

که مرجانه را باد نفرین مزید

از آن بد گهر پور بی دین و داد

که پیدا نباشد مرا او را نژاد

یزید انس را در آن چند روز

بد از تب به پیکر درون تاب و سوز

چو آمدسپاه بداندیش مرد

درآن دشت و بر پا سراپرده کرد

یزید سرافراز بیمار بود

به بستر ابا رنج و تیمار بود

شبی آن سرافراز با یال و سفت

بدینگونه با لشگر خویش گفت

مرا رنج و بیماری از پا فکند

نیارم نشستن به زین سمند

شما همچو مردان کاری به جنگ

بکوشید و بر دوده، نارید ننگ

ز دشمن بخواهید خون امام

که از حق شما را روا باد کام

بگفت این و از درد بیهوش گشت

دم از نیک و بد، بست و خاموش گشت

چو در پیشهٔ چرخ رخشنده مهر

بزد پنجه بر پشت شیر سپهر

دو لشگر به میدان جنگ آمدند

خروشان چو دریای زنگ آمدند

پی رزم هم رایت افراشتند

زمین را چو از کشته انباشتند

سپاه بد اندیش بگریختند

دلیران دین باره انگیختند

نمودند سیصد سوار شریر

از آن دیوساران شامی اسیر

ببستندشان سخت و بردند پس

ابا خود به نزد یزید انس

بگفتند کز بخشش کردگار

سپاه ستم کرد از ما فرار

هم ایدون بفرمای ای راد پیر

چه سازیم با این گروه اسیر

نیارست گفتن سخن راد مرد

بدیشان اشارت به انگشت کرد

که‌شان سر ز پیکر نمایید دور

که تنشان شود روزی مار و مور

سپه چون بدیدند ایمای او

به خنجر بریدند از آن‌ها گلو

پس از قتل آن مردم بدنژاد

سرافراز پور انس جان بداد

گرفتش به بر در جنان بوتراب

شد از جام دست خدا کامیاب

ز مرگش سپه دیدن گریان شدند

ابر آتش سوگ، بریان شدند

همه جامه بر تن نمودند چاک

فشاندند بر تارک خویش خاک

بشستند روشن تنش با گلاب

به کافور و با عنبر و مشک ناب

تنش را از آن پس که شستند پاک

نهفتند چون گنج گوهر به خاک

تو گفتی که آن مرد نیکو نهاد

ز مادر به گیتی درون خود نزاد

چنین بوده ز آغاز کار جهان

نماند کسی ز آشکار و نهان

پس از مرگ سالار لشگر یزید

که بادش درود خدایی مزید