بدان پیر مرد ستوده تبار
ز اصحاب پیغمبر تاجدار
چنین گوید آن پیر روشن ضمیر
که بد خاکش از آب رحمت خمیر
که بودم من آن روز در شهر شام
نموده به بازارگانی مقام
ز حجره به بازار گشتم روان
برفتی مرا کاش از تن روان
ندیدم به بازار راه عبور
ز بس مردمان جمله در عیش و سور
زن و مرد بسته به کفها نگار
به هم تهنیت گو به دل شاد خوار
ز هر گوشه بر پاست آوای ساز
بگفتم مگر عیدی آمد فراز
گروهی بدیدم ستاده خموش
ندارند چون دیگران بانگ و جوش
از آنها پژوهش نمودم یکی
از ایشان به پیش آمدم اندکی
بگفتا همانا غریبی، که نیست
ترا آگهی کهاین طرب بهر چیست
چو بشناختم مرد بگریست زار
بگفتا شگفتا در این روزگار
نریزد چرا آسمان سیل خون
زمین از چه رو مینگردد نگون
چرا روی گیتی نگردد سیاه
به سوک شه آسمان بارگاه
ز گفتار او شد دلم پر شتاب
بگفتم به من گوی روشن جواب
کدامین شه و ماتم او کدام
بگفتا جگر بند خیرالانام
که کردند او را به امر یزید
ابا یاورانش به کوفه شهید
سرش را کنون بر سنان استوار
بیارند امروز در این دیار
زن و مرد از آنروی باشند شاد
که آن نخل ایمان ز پا اوفتاد
ز گفتار او عقل من خیره شد
جهان بر جهان بین من تیره شد
بگفتم ز دروازهها از کدام
درآرند سرهای ایشان به شام
ز ساعات گفتا درآرندشان
بجستم از آن سوی لختی نشان
بدانسوی گشتم دمان همچو گرد
ابا چرخ در زیر لب در نبرد
همی رفتم افتان و خیزان به راه
جهان گشته در پیش چشمم سیاه
ز دروازه رفتم برون چون به دشت
از انبوه مردم سرم خیره گشت
علمها برافراخته رنگ رنگ
به گردون شده نالهٔ رود چنگ
سپاهی بدیدم ز اندازه بیش
وز ایشان سواری همی راند پیش
سراپاش پوشیده در رخت جنگ
یک نیزهٔ شست بازش به چنگ
یکی سر بر آن نیزه بد جلوه گر
که بد زیب آغوش خیرالبشر
سری همچو خورشید پرتو فشان
از او تافته نور تا کهکشان
جدا از زمین گشته یک نیزهدار
چو خورشید رخشان به روز شمار
ز دیدار آن سر رسول خدای
به یاد آمدم اوفتادم ز پای
گرستم زمانی بر او زار زار
بر آن گل شدم نغمهگر چون هزار
به پاس ادب زآن سر تابناک
بسودم به پیشانی خویش خاک
بگفتم که ای خسرو سر جدا
بدی کاش اینجا رسول خدا
بدیدی که امت سرت را چسان
ز شهری به شهری برند ارمغان
ابر نیزه در کوی و بازارها
برند و نمایند آزارها
خطا گفتم ای شه نبی بود و دید
جفاها کزین قوم بر تو رسید
کنون با سرت نیز پوید به راه
بپوشید تن در پرند سیاه
علی (ع) بریمینش حسن (ع) بر یسار
سروشان به گرد اندرش بیشمار
رخانش ز زخم طپانچه کبود
بگوید همی در غمت رود رود
من این بینم ار کس نبیند همی
که مادر به مرگم نشیند همی
چو لختی بدینسان بدم مویهگر
مرا ناگهان آمد اندر نظر
زن و کودکی چند اشتر سوار
که روح الامینشان بدی پردهدار
زن و کودکی چند زآل رسول
پدر شان علی (ع) مام فرخ بتول (س)
بدی دختری بر همه پیشرو
به هودج چو بر آسمان ماه نو
به گردون زدی آتش از سوز آه
بجستی همی از پیمبر پناه
چو مرغ خوش الحان همی گفت زار
که بنگر به ما ای شه تاجدار
ببین کهآمد ای داور رهنما
چه از بد سگالان امت به ما
سرور دلت را ایا تاجور
بریدند لب تشنه از پشت سر
شد از آتش به خرگاهش افروخته
سراپردهٔ شاهیاش سوخته
کنون اهل بیت ترا خوار و زار
که بودند ناموس پروردگار
کشانند در شهرها بی حجاب
ز بهر دل دشمن بوتراب
چو دیدم من آن بانوی مویهگر
برفتم که از وی بگیرم خبر
به من برخروشید از روی خشم
که شرمی کن ای مرد، بربند چشم
مگر نیست شرمت ز خیرالبشر
که گستاخ آری به دختش نظر
فرشته ندیده مرا بی نقاب
مسلمان مگر نیستی رخ بتاب
شنیدم چو از دخت شاه آن سخن
ز هیبت بلرزید اندام من
به پوزش بدو گفتم ای شاهزاد
مرا دیده از روی تو کور باد
منم یک تن از بندگان شما
به جان از پرستندگان شما
مرا نام سهل است و سعد است باب
ز یاران پیغمبر کامیاب
از آن آمدم سویت ای سرفراز
که گویی مرا نام فرخنده باز
دگر خدمتی هست فرمان دهی
که از جان به جا آورد این رهی
بگفتا سکینه منم دخت شاه
کز اینگونه گردیدهام بی پناه
تو رو نزد آن بد گهر نیزهدار
که بر نیزه دارد سر شهریار
بگو کز زنانش برد دورتر
وگر نشنود میدهش سیم زر
برفتم بدادم بدان زشتمرد
به رشوت یکی مشت دینار زرد
چو زر دید پذرفت گفتار من
به یک سو ببرد آن سر از انجمن
تماشاییان تاختند از پیاش
سر شاه لرزان به نوک نیاش
همی خواند قرآن به بانگ بلند
که بشنیدیاش مردم هوشمند
یکی مرد ترسای نیکو سیر
به من آشنا گشته در آن سفر