الهامی کرمانشاهی » شاهدنامه (چهار خیابان باغ فردوس) » خیابان سوم » بخش ۴۷ - آمدم ذوالجناح به قتلگاه

به هر سو دمان همچو باد دمان

به بوی سلیمان آخر زمان

پی جستجوی خداوند خویش

گرفته ره قتلگه را به پیش

تن کشتگان را همی کرد، بوی

روان کرده بر ره ز چشمان دو جوی

همی برزد از پردهٔ دل خروش

نهاده سپه بر به آواش، گوش

به تازی همی گفتی ای داد، داد

ز بیداد این مردم بد نهاد

که کشتند فرزند آن شاه را

که بنمودشان ایزدی راه را

چو سالار لشگر بدیدش ز دور

خروشید بر مردمش که‌این ستور

بود اسب پیغمبر پاکرای

نباشد روا که‌او بیفتد ز پای

بگیرید گردش به پیچان کمند

مگر یال او اندر آید به بند

نباشد از این خوبتر، هیچ کار

که داریمش از شاه دین یادگار

چنین است آیین دیو پلید

کزو کار وارونه آید پدید

همی بخشش آرد به اسبی که این

نشسته است پیغمبر او را به زین

ولی آنکه را گفته در شان او

که او را من است و منم زآن او

به دوش خودش می‌نمودی سوار

کشندش لب تشنه در کارزار

به فرمان دژخیم از چار سوی

نهادند لشگر بدان باره روی

سبک پویه، آهوی دشت نبرد

چو شیر ژیان بر سپه حمله کرد

به ناورد کردن برافراشت دم

به شمشیر دندان و کوپال سم

فزون از چهل مرد جنگی بکشت

نهشت آنکه آید لگامش به مشت

سپه را از او دل پر از بیم گشت

نیارست کس نزد وی برگذشت

چو این دید بن سعد شیطان پرست

خروشید کز وی بدارید دست

ببینم کز وی زند سر چه کار

ازو دور شد لشگر نابکار

چو بر خویشتن راه بگشاده دید

پی جستن شاه، هر سو دوید

بیامد دمان تا بدان جایگاه

که بد خفته آنجا تن پاک شاه

تنی دید صد پاره از تیغ و تیر

ز خونش زمین گشته چون آبگیر

رسیدش از آن پیکر لعلفام

چو بوی خداوند خود، بر مشام

خروشان بغلتید بر روی خاک

به دندان بر و سینه را کرد چاک

غریوان همی بر زمین کوفت سر

همی از مژه ریخت، لخت جگر

همه خاک میدان به مژگان برفت

همی زیر لب، الظلیمه بگفت

چو لختی بر و یال خود را بخست

به پهلوی شه با دو زانو نشست

ببویید خون تن پاک او

بزد بوسه بر جسم صد چاک او

همی نوک پیکان زهر آبدار

به دندان بکند از تن شهریار

گهی خاک با کاسهٔ سم بکند

به سوی سپهر برین برفکند

گهی خیره بر سوی شه بنگریست

گهی می‌خروشید و گه می‌گریست

به شهبه همی گفت: که‌ای شهسوار

منم اسب پیغمبر تاجدار

که بودی دمی پیش، بر زین من

سپاهی هراسنده از کین من

کنون از چه خاک کردی سریر؟

که خواهد مرا اهرمن دستگیر

ز خاک ای سلیمان به باد آر پای

به دیوان بزن آتش جانگزای

حریم تو ای شاه، بی یاورند

گرفتار یک دشت، زشت اخترند

چو خفتی تو، دشمن شود شیرگیر

نمایند این بی کسان را اسیر

بپا خیز و آور مرا زیر ران

پی یاری بی نوا دختران

چو بی تو روم من سوی خیمه‌گاه

اگر پرسد آن پردگی دخت شاه

که اسبا چرا آمدی بی سوار

چه کردی بدان تیغ‌زن شهریار

پس آنگاه آن بارهٔ برق پوی

بیامود از خون شه روی و موی

به سوی سراپرده بگشود بال

ز خون خداوند خود سرخ یال

نگون از برش زین و بگسسته تنگ

سراپایش از خون شه لاله رنگ

خروشان و جوشان چو دریای چین

شد از ویله‌اش بر سپهر و زمین

چو آمد به نزدیک پرده‌سرای

شنیدند بانگش حریم خدای

گمانشان که برگشته از رزمگاه

به بدرود ایشان دگر باره شاه

پذیره شدن را ز خرگه به در

دویدند بی پرده و مویه‌گر