به نام خداوند بینش طراز
جهان داور آفرینش طراز
که نامش بود زیور نامهها
سخن را بدو گرم هنگامهها
فلک را فرازندهٔ بارگاه
زمین را طرازندهٔ کارگاه
خداوند روزی ده مهربان
که کودک به نام گشاید زبان
خدایی که بر هر زبان راز اوست
نی هر زبان نغمه پرداز اوست
ز آغازش اندیشه آگاه نیست
خرد را به انجام او راه نیست
چه در آفرینش نکو بنگری
همه زو بود وز همه او بری
حجابش ز هر دیده عین ظهور
به خلق است نزدیک وز جمله دور
خود آمد به هر دیدهای پردهبند
خود از پرده رخسار یک سو فکند
زهی جلوهٔ شاهد بی نیاز
که هم پرده سوزست و هم پرده ساز
دلیلت به یکتایی ایزدی
بود کردههایش بس از بخردی
که پیوست مر کاف و نون را دو حرف
بیاراست زآن نقشهای شگرف
که برزد چنین بی ستون و طناب
سراپردهٔ چرخ انجم قباب
که بنمود در پردههای فلک
به تسبیح گویا زبان ملک
که رخشده رخسارهٔ روز کرد
که سیارگان را شب افروز کرد
که نُه چرخ و چار آخشیج آفرید
سه فرزند آورد زآنان پدید
که از ابر بادش پدیدار کرد
که بشکفته گلها ز گلزار کرد
که آدم ز یک مشک خاک آفرید
به خاکی تنش جان پاک آفرید
که شد نقشبند جنین در شکم
که آوردش اندر وجود از عدم
برون از شکم زاده ننهاده گام
که آورد شیرش ز پستان مام
که گویا زبان سخن ساز کرد
که گوینده را نکته پرداز کرد
که شد رهنما سوی هنجارها
که شد رشته سازندهٔ کارها
که تن رشتهٔ جان که پیوند داد
ز دلها که بر یکدگر ره گشاد
که تیغ بلا را چنین تیز کرد
که سر پنجهٔ عشق خونریز کرد
که سرهای عشاق را شور داد
که دلهای مشتاق را نور داد
بود اینهمه کردهٔ کردگار
که جز او تواند چنین کرد کار؟
مر او را شناس و مر او را ستای
ره او سپار و سوی او گرای
جز او را مدان داور دادرس
که غیر از خدا دادرس نیست کس
ز توحید بس راز ناگفته ماند
در این گنج بس دُرّ ناسفته ماند
دریغا زبان بیانی نبود
که با آن توانم خدا را ستود
یکی ژرف (الهامی) اندیشه کن
بگردان از این ره عنان سخن
به درگاه حق عرض حاجات به
گشوده زبان در مناجات به